دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
جان فدای پسرانی که نکورو باشندراحت جانست جفاشان چو جفاجو باشند
یار زیبای مرا باز به من بنماییدترک رعنای مرا باز به من بنمایید
باز با خویش گهی هم سخنش خواهم دیدیا نگاهی به سوی خویشتنش خواهم دید
یار باز آمد و بوی گل و ریحان آوردخنده باغ مرا گریه هجران آورد
خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانندای خوش آن طایفه کاین سلسله می جنبانند
منم امروز حدیث تو و مهمانی چندپاره از دیده و دلها همه بریانی چند
باز بوی گل مرا دیوانه کردباز عقلم را صبا بیگانه کرد
باز یاد آن شبم دیوانه کردکان پسر با من به خواب افسانه کرد
باز زهره مطربی آغاز کردپیش رندان بربط خود ساز کرد
روی خوبت آفت جانی نموددیده را صد گونه حیرانی نمود
صبح چون از روی مشرق رو نمودصحن مینا روضه مینو نمود
ابروی مانند ماهش بنگریدجعد مشکین دوتاهش بنگرید
خیمه نوروز بر صحرا زدندچار طاق لعل بر خارا زدند
عافیت را بر زمین گردی نماندمردمی را در جان مردی نماند
بزم ما را یک دو خواب آلوده اندمست و خوش، گویی شراب آلوده اند
هر که را یاری چو تو سرکش بودکی ز بیم تیغ سر در کش بود
هر که را با تو سر و کاری بودجان نباشد در رهش خاری بود
آنچه بتوان، در غمت جان می کشدتا بدان غایت که بتوان، می کشد
ترک من چون تیر مژگان برکشدماه گردون را سپر در سر کشد
ای که بر من جور تو بسیار شدزاریم بشنو که کارم زار شد
آخر این دردم به درمان کی رسدنوبت دیدار جانان کی رسد
لعل شیرینی چو خندان میشوددر جهان شیرینی ارزان میشود
شکل موزونت که در دل جا کندهر که بیند در جهان، سودا کند
گر کسی در عشق آهی میکندتو نپنداری گناهی میکند