دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
بر رخت چون زلف پر خم بگذردآه من زین سقف طارم بگذرد
هر که دل با دلربایی می نهدخویشتن را در بلایی می نهد
مردمی نرگس او می داندجادویی غمزه او می خواند
گل ز روی تو فرو می ریزدمشک در زلف تو می آویزد
دلم از بخت گهی شاد نبودجانم از بند غم آزاد نبود
گر سخن زان لب چون نوش شودپسته را خنده فراموش شود
زاهد ما دوش باز در ره بت پا نهاددین قلندر گرفت، خانه یغما نهاد
یار قبا چست کرد، رخش به میدان بریداین سر و هر سر که هست در خم چوگان برید
هیچ کس از باغ و بر بوی وفایی ندیددر همه بستان خاک مهرگیایی ندید
نیست به دست امید بخت مرا آن کمندکافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند
باز گرفتار شد دل که درین سینه بودتازه شد اندر دل آن رخنه که دیرینه بود
دل که به غم داد تن آرزوی جان خریدبرگ گیاهی بداد، سرو خرامان خرید
غمزه مردم کشی پرده صبرم دریدمن نرسیدم بدو، کام به جانم رسید
من نشنیدم که خط بر آب نویسندآیت خوبی بر آفتاب نویسند
صبح دمان بخت من ز خواب در آمدکز درم آن مه چو آفتاب در آمد
از در من دوش کان نگار در آمدشاخ تمنای من به بار در آمد
روی نکو بی وجود ناز نباشدناز چه ارزد، اگر نیاز نباشد
دلبر من دوش که مهمان رسیددر شب هجرم مه تابان رسید
هر که به دنباله کامی بودپیش تو چون بنده غلامی بود
گل به تماشای چمن می رودباد به گلگشت سمن می رود
عشق تو هر لحظه فزون میشوددل ز غمت قطره خون میشود
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشدکانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد
سروی چو قامت تو در بوستان نباشدزیرا که بوستان را سرو روان نباشد
من دلبری ندیدم کش زین نهاد باشدزین فتنه ها دلم را بسیار یاد باشد