دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
چندان که یار ما را در حسن ناز باشدما را هزار چندان با او نیاز باشد
ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشدبی عمر زندگانی کس را بسر نباشد
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشدترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟
هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشدجوینده بش باید، گر بیشتر فروشد
بر آسمان پریوش چون ماه ما برآیدخورشید کیست باری کو بر سما برآید؟
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آیدکز دیده های خود هم چشم مرا در آید
هر بار کان پریوش در کوی من در آیدبیهوشیی ز رویش در مرد و زن در آید
امروز چیست کز در جانان برون نیامد؟مردند دردمندان، جان، آن برون نیامد
گر بر عذار سیمین زلفش دوتو نماندآویخته دل من در تار مو نماند
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟وین درد سینه ما پیش دواکه گوید
مستان چشم اویم از ما خمار نایدغیر دلی پر از خون جام دگر نشاید
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشانددور فلک مبادا کاین شربتت چشاند
زلفت که هر خم از وی در شانه می نگنجددلها که او فشاند در خانه می نگنجد
دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسدجان بیلب تو گوهر کان را نمیشناسد
زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبودو آزار دوستانت برین گونه خو نبود
عهدی که بود با منت، آن گوییا نبودوان پرسش زمان به زمان گوییا نبود
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبودمن بودم و دو محرم و یاری دگر نبود
یاری که بر جدایی اویم گمان نبودماهی نبود آن که شبی در میان نبود
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود؟وان در همی به سلسله پرشکن چه بود؟
یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود؟تسکین جان بی سروسامان من که بود؟
یارب که دوش غایب من خانه که بود؟تشویش این چراغ ز پروانه که بود؟
آن دل که دایمش سر بستان و باغ بودگویی همیشه سوخته درد و داغ بود
اهل خرد که از همه عالم بریدهاندداند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند
یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاندبا جان پاره از همه عالم رمیدهاند