دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
آن نخل تر که آب ز جوی جگر خوردبیچاره بلبلی که از آن نخل برخورد
عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورداهل صلاح را به قدح نوشی آورد
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شودآن بیوفای عهد شکن را سفر شود
هر شب دلم ز دست خیالت زبون شودتا حال من به عاقبت کار چون شود
هر روز چشم من به جمالی فرو شوداین دل که پاره باد گرفتار او شود
دل رفت و آرزوی تو از دل نمیشوددل پاره گشت و درد تو زائل نمیشود
کاری ست در سرم که به سامان نمی شوددردی ست در دلم که به درمان نمی شود
زان گل که اندکی بته مشک ناب شدبسیار خلق از مژه در خون خضاب شد
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شدای شمع جان، در آی که روزم به شام شد
باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شدوین زهر ماروش به سوی ما روانه شد
گفتی دلت مرا شد و از من جدا نشدگو شو از آن هر که شود، گر مرا نشد
از حال مات هیچ حکایت نمیرسددر کار مات بیش عنایت نمیرسد
باد صبا ز نافهٔ چینت نمیرسدبویی به عاشقان غمینت نمیرسد
یاری کس از کرشمه و خوبی نشان بوداز وی وفا مجوی که نامهربان بود
ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بودنبود عجب گر دل او آهنین بود
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کندطاقت نهد به گوشه و آنگه نظر کند
چشمت که قصد جان من ناتوان کندگویم مکن به قصد دل، همان کند
شوخی نگر که آن بت عیار میکنددل را به بند زلف گرفتار میکند
تا چین زلف بر رخ دلدار نشکندبازار حسن و رونق تاتار نشکند
چون طره تو سلسله بر یاسمین نهدخورشید پیش روی تو سر بر زمین نهد
چشم فسونگر تو که داد فسون دهددانا زمام عقل به دست جنون دهد
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زندآید به دل کسی و ره جان ما زند
یک روز یار اگر قدمی سوی من زندبخت رمیده خیمه به پهلوی من زند
آن خون که گاه مستی از آن مست ما چکداز زلف فتنه بارد و از جان بلا چکد