دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآیدز جان سوخته ام صد هزار آه بر آید
به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآیدنفیر و ناله من بر سپهر و ماه برآید
چون آن بت از سر کو با هزار ناز برآیدز خلق هر طرفی آه جانگداز بر آید
چو تُرک مست من آلودهی شراب درآیدز شور او نمکی در دل کباب درآید
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابدنوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید
مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب نداردمرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد
کمند زلف تو عشاق را به کوی تو آردز بهر بند کشی چشم فتنه جوی تو آرد
مبند دل به جهان کاین جهان پشیز نیر زدبه هیچ چیز مگیرش که هیچ چیز نیرزد
از آنگهی که گشادم به رویت این نظر خودچه خون که خوردم ازین چشم پر در و گهر خود
ز حد گذشت غم ما و آن نگار نپرسیدبگو که با که توان گفت غم که یار نپرسد
گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشدقسم به جان و سر من که خاک پای تو باشد
ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبوددلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبودبه گاه آمدنم جز به تو سبیل نبود
نماز شام که آن مه مرا جمال نمودز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود
گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود؟بت شکر لب من در کنار نیست، چه سود؟
مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسیدنسیمی از سر آن زلف تازه تر نرسید
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشیدبه باغ سرو روان قامت طویل کشید
مبصران که مزاج جهان شناخته انددو روزه برگ اقامت در آن نساخته اند
به دیده و دل من دوست خانه میطلبدچرا در آتش و آب آشیانه میطلبد؟
اگر ز حال من آن شوخ را خبر باشدبسوزد ار دلش از سنگ سخت تر باشد
در آن هجوم که یار تو پادشا باشدغم گدا که بود، زیر پا کرا باشد؟
کسی که عشق نورزد سیاه دل باشدچو سر ز خاک لحد بر زند، خجل باشد
چه شد که یار بر آهنگ کین برون آمد؟به خون کیست که آن نازنین برون آمد؟
ز خانه دوش که آن غمزه زن برون آمدهزار جان گرامی ز تن برون آمد