دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
فغان که جان من از عاشقی به جان آمدز دست چشم و دل خویش در فغان آمد
گل رسید و هرکسی سوی گلستان میروددر چمنها هر طرف سروی خرامان میرود
دل مرا چو ز روی تو یاد می آیدهزار شادی در دل زیاد می آید
بیا نظاره کن، ای دل که یار میآیدز بهر بردن جان فگار میآید
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید؟مرا یک آمدنت به که ده بهار آید
لبالب آر قدح کز گلو فرود آیدمگر که از دلم این آرزو فرود آید
کسی که شمع جمال تو در نظر داردز آتش دل پروانه کی خبر دارد
کسی که بهر تو جان باختن هوس داردچه غم ز شحنه و اندیشه از عسس دارد
کسی که یار وفادار و مهربان داردسعادت ابد و عمر جاودان دارد
بتم چو روی سوی خانه کتاب آردز خلق اگر نکند رخ نهان، که تاب آرد؟
صبا نسیمی از آن آشنا نمی آردشدم خراب و ندانم، چرا نمی آرد؟
نظر ز روی تو خورشید بر نمی گیردفلک به پیش تو نام قمر نمی گیرد
سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزدنقاب شب ز رخ آفتاب برخیزد
غمم بکشت به کار جهان که پردازددلم اسیر شد و نیز جان که پردازد
جهان چه بینم، چون دیدنی نمیارزدخوش است دهر به پرسیدنی نمیارزد
به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟زهی محال که در شوق خواب و خور گنجد
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسدبنفشه نسخه آن بر بهار بنویسد
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردددلم نماند که تیر ترا سپر گردد
چو نقش چشم توام در دل حزین گرددمرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد
دلی که نرگس مستش به ناز بستاندکراست زهره کز آن حیله ساز بستاند
اگر نسیم صبا زلف او برافشاندهزار جان مقید ز بند برهاند
نسیم زلف تو دل را درون بجنباندبلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواندوگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
کسی که بوی تواش در دماغ می افتدز زندگانی خویشش فراغ می افتد