دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
وفا ز یار جفاکار چون نمی آیدجفا ز یار وفادار هم نمی شاید
کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟بنای خانه عمر استوار خواهم کرد
نه بخت آنکه به موی تو راه خواهم کردز خواب یا به خیالت نگاه خواهم کرد
اگر چه با تو حدیث جفا بخواهم کردولیک، تا بتوانم، وفا بخواهم کرد
مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کردحکایت دل شیدا نمی توانم کرد
شب اوفتاد و غمم باز کار خواهد کرددو چشم تیره ستاره شمار خواهد کرد
منم که تا زیم از عشق مست خواهم بودبه راه خوبان چون خاک پست خواهم بود
نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بودنظاره تو بلا شد که آن زمانم بود
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آوردنسیم آن به تن رفته باز جان آورد
خطاب طلعت تو نامه زمین کردندفرشتگان همه بر رویت آفرین کردند
چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسندبه دود دل سبق مشک ناب بنویسند
جماعتی که ز همصحبتان جدا باشندچگونه با خرد و صبر آشنا باشند
نه با تو نسبت سرو چمن شود پیوندنه شاخ سبزه به شاخ سمن شود پیوند
جوان و پیر که در بند مال و فرزندندنه عاقلند که طفلان ناخردمند
فسرده را سخن از عاشقی نباید راندکه گرد عافیت از آستین جان نفشاند
چو کارهای جهان است جمله بی بنیادحکیم در وی ننهاد کارها بنیاد
دل ز تو بی غم نتوانیم کرددرد ترا کم نتوانیم کرد
تا رخ تو زلف ترا پیش کردزلف تو مه را به پس خویش کرد
در تو کسانی که نظر می کنندهستی خود زیر و زبر می کنند
مگر فتنه عشق بیدار شدکه خلوت بنشین سوی خمار شد
سبزه ها نو دمید و یار نیامدتازه شد باغ و آن نگار نیامد
نافه چین ز خاک کوی تو زادلاله تر ز باغ روی تو زاد
داد من آن بت طراز ندادپاسخی نیز دلنواز نداد
داد خواهم، اگر بخواهی دادخواهم از آه صبحگاهی داد