دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
گر چه خوبان ز مه فزون باشندپیش آن ماه من زبون باشند
یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟یارب، چه روز بود که از ما جدا شدند؟
آن مست ناز جان جهان که می رودوان گل به دست سرو روان که می رود
ای اهل دل نخست ز جان ترک جان کنیدوانگه نظاره در رخ آن دلستان کنید
ببار باده روشن که صبح روی نمودکه در چنین نفسی بیشراب نتوان بود
پای ناز ارچه گهی جانب ما نگذاردهم توان زیستن، ار جای به جا نگذارد
تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟
جهان به خواب و شبی چشم من نیاسایدچو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبوداو را دلی نبود که در جست و جو نبود
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شودسلام گویم و جان همره سلام شود
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشایدگر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید
دلدار مرا بهره به جز غم نفرستادبر درد دل سوخته مرهم نفرستاد
دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشدلابه نمودمش بسی، هیچ به کار در نشد
تو کز سوزم نهای واقف، دلت بر من نمیسوزدمرا آنجا که جان سوزد، ترا دامن نمیسوزد
ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باددلم همیشه اسیر خم کمند تو باد
صبا چو در سر آن زلف نیم تاب شودشکیب در دل بیننده تنگ تاب شود
غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامدگنجشک برمد از خفه، صیاد نیامد
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟
گل آمد و ز دوست صبایی نمیرسدز باغ وصل مهرگیایی نمیرسد
کسی که دیدن آن ترک باده نوش رودبه پای آید و چون بیندش به دوش رود
کسی که دیدن آن چشم خوابناک رودعجب مدان که به خواب خوشش هلاک رود
گذشت مجلس عیش و خمار می نرودبماند در دلم، این یادگار می نرود
ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟ز جور او به که نالم، مرا که داد دهد؟
هوایی در سرم افتاده، جانم خاک خواهد شدجهانی در سر آن غمزه بیباک خواهد شد