دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
همیشه از نمکت شور در جگر باشدخوشم که داغ تو هر روز تازه تر باشد
از خط او نسخه سبزه به صحرا ببردآب ریاحین سبز هم به تماشا ببرد
در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهدعاشق نخوانندش، مگر آنگه که جان راتر نهد
ز دوری تو چو خونابه من افزون شدمرنج ز اشک من ار آستانت گلگون شد
شبی گر آن پسر نازنین به ما برسدبود امید که بر درد ما دوا برسد
گر حسن تو آفاق پر آوازه نداردسرهای سران بر در دروازه ندارد
چون گشادی دهان شکر خندتنگ شکر شود گشاده ز بند
به ره جولان که دی سلطان من زدسنان در سینه ویران من زد
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسدکه فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد
اگر از خطت سبزه صحرا بگیردسرش سبز بادا، بگو تا بگیرد
مهری که بود با منت، آن گوییا نبودآن پرسش زمان به زمان گوییا نبود
سوار چابک من پیش چشم من مگذرمرا بکشتی، ازین سو ز بهر من مگذر
امروز که از باران شد سبزه رعنا ترسیم و زر گل جمله گشتند به صحرا تر
بیا، جانا، رضای من نگهداردمی حق وفای من نگهدار
نگارا، چشم رحمت سوی من دارعنایت بر تن چون موی من دار
مسلمانان، گرفتارم گرفتاروزین جال دل افگارم گرفتار
چنان چشمی ز رویم دور می دارچنینم خسته و رنجور می دار
ای دل، ز بتان دو دیده برگیراندیشه ز عالم دگر گیر
ای لعل لبت چو بر شکر شیرشکر ز لب تو چاشنی گیر
ای بر دلم از فراق صدبارناگشته به وصل شاد یک بار
ای شمع، رخ تو مطلع نورزین حسن و جمال چشم بد دور
در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدرشاید که نپسندد دلش بر جان من بار این قدر
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسرکز خوبرویان جهان با کس نمانی، ای پسر
صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگرجنبیدن باد صبا جلوه گر بستان نگر