دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
ای از تو خوبان خورده خون تو از همه خونخواره ترعیاره ای کافر دلی چشمت ز تو عیاره تر
ماه ندیدی ار دلا، یار چو ماه من نگردر رخ او نظاره کن، صنع آله من نگر
ای به تپیدن از تو دل، هوش که می بری مبروی به خرابی از تو جان، باده که می خوری مخور
گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگرور شکنی به بر قبا، کر ته قبا شود مگر
ای ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دارآفتابی، روی ما در قبله دیدار دار
ای چراغ جانم از شمع جمالت نور داربارک الله، چشم بد زان روی زیبادور دار
یا رب، این ماییم از آن جان و جهان افتاده دورسایه وار از آفتابی ناگهان افتاده دور
گر هنر داری مرنج، ار کم نشینی بر ستورزیر عیسی خر نگر، زیر خزان یکران تور
یا رب، آن رویست یا گلبرگ خندان در نظریا رب، آن بالاست یا سرو خرامان در نظر
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگرجز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمرشاد باش، ای روشنی روی نیکوی قمر
می نیاید چشم من بر آستان او گذردولت دستی که دارد در میان او گذر
خوش بود باده گلرنگ در ایام بهارخاصه در سایه گلهای تر اندام بهار
یکی امروز سر زلف پریشان بگذارشانه تا کی بود انگشت به دندان بگذار
زلفت از باد دگر باشد و از شانه دگرهست یک فتنه لبت، نرگس مستانه دگر
گر زمین جان برود، باد هوایی کم گیرور جهانم نبود، کهنه سرایی کم گیر
سر به کوی عشق غلتانیده گیرچشم را بر خواب خوابانیده گیر
ای رخت از مه جهان آرای تروی لبت از می نشاط افزای تر
با تو در سینه نفس را چه گذردر دلم غیر تو کس را چه گذر
در عشق باز خود را دیوانه کردم از سریارب، فرو مبادا این می که خوردم از سر
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگرفتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر
ای باد صبحدم، خبر آشنا بیاربوی نهفته زان صنم دلربا بیار
ای دل، ازین خرابه وحشت کرانه گیررو بر فراز کنگر عرش آشیانه گیر
ای شهسوار، دست به سوی عنان مبربر صید تیر مفگن و از خلق جان مبر