دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
مسلمانان برفت از دست من دلچو دیدم آنچنان شکل و شمایل
خیز که جلوه می کند چهره دلگشای گلعالم بیخودی خوش است خاصه که در هوای گل
ترک من رفتم ز کویت گر ز من گشتی ملولخیر بادت میکنم یک سجده فردا قبول
میرود یار و مرا آزار میماند به دلوایِ مسکینی کِش آن رفتار میماند به دل
من مسکین چه کنم، پیش که گویم غم دل؟که ز عشق تو به جز غصه ندارم حاصل
رسته بودم مه من چندگه از زاری دلاز نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل
ای فرق تا به پای همه آرزوی دلآب حیات رانده خیالت به جوی دل
من نخواهم برد جان از دست دلای مسلمانان، فغان از دست دل
مده پندم که من در سینه سودایی دگر دارمزبان با خلق در گفت است و دل جایی دگر دارم
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارمبه خوبان دیدنم خو شد، عجب خویی که من دارم
من این آه جگر سوز از دل پیمان شکن دارمچرا از دیگری نالم که درد از خویشتن دارم
برون آ اندکی، جانا که بسیار آرزو دارموداع عمر نزدیک است و دیدار آرزو دارم
به یاد دیدن روی تو گلزار آرزو دارمچه جای گل کز این سودا به دل خار آرزو دارم
من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارمز سودای بتان داغ غلامی بر جبین دارم
نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارمکه جان غم کشی بی غیرتی بیکاره ای دارم
شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارمشفا از چشم تو خواهم، عجب بیماریی دارم
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارموی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش میدارم
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانمدلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم
تویی در پیش من یا خود مه و پروین نمی دانمشب قدر من است امشب که قدر این نمی دانم
چو خواهم با تو حال خود بگویم، جا نمی یابموگر پیدا کنم جای ترا، تنها نمی یابم
همیشه در فراقت با دل افگار می گریمغمت را اندکی می گویم و بسیار می گریم
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویمحساب عمر می دانم که غم با یار می گویم
بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسموگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار میترسم
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندممگر ممکن بود کاین دیده بیدار بربندم