دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
امشب سوی دوست راه گیریممی بر رخ همچو ماه گیریم
ما دلشدگان بیقراریمما سوختگان خام کاریم
از دست غمت به ناله ماییمدر خون جگر چو لاله ماییم
ما عاشق روی نیکوانیمدیوانه شکل هر جوانیم
آن مرغ که بود زیرکش نامافتاده به هر دو پای در دام
نه دست رسی به یار دارمنه طاقت انتظار دارم
من کشته روی یار خویشمدر مانده روزگار خویشم
ای روی تو عمر جاودانمعمری ست که بی تو در فغانم
من عاشق آن رخ چو ماهمگو زار مکش که بی گناهم
ای گریه، ترا چه شکر گویم؟کز تست هزار آبرویم
زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدمناخوش بود زخم نهان، زان یار خوش می آیدم
یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدممستسقی لعل ویم یک شربت نوش آیدم
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده اممن با خیال خویش می با نامسلمان خورده ام
امشب میان نوخطان سرمست و غلتان بوده امچمعم که باری یک شبی مست و پریشان بوده ام
اینک به کوی یار خود من بهر مردن می رومبا من که خواهد آمدن، بر جان سپردن می روم
از غمزه ناوکزن شدی، آماجگاهت دل کنمهرروز جانی بایدم تا بر درت منزل کنم
بسیار خواهم از نظر تا روی او یکسو کنممی خواست چشمم سوی او، از چه دگر سو رو کنم
هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرمجایی که روزی دیده ام رو آرم آنجا بنگرم
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟
خواهم دل خون گشته را از دست تو در خون کشمیعنی به دیده آرمش وز دیده در جیحون کشم
یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتمبالین سودا زیر سر بر بستر غم اوفتم
باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتمدامان عصمت بردرم، وز پرده بیرون اوفتم
دیدم بلای ناگهان عاشق شدم، دیوانه همجانم به جان آمد همی از خویش و از بیگانه هم
هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشمچند به سینه خلق را داغ جفای خود کشم!