دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟دل نیست به دستم، سخن جان به که گویم؟
هر دم غم خود با دل افگار بگویمچون زهره آن نیست که با یار بگویم
زین پای ادب نیست که در کوی تو آیمسازم ز دو دیده قدم و سوی تو آیم
بیا ساقی که ما در می فتادیمبه خدمت پیش میخواران ستادیم
به رخ خاک درت رفتیم و رفتیمدعای دولتت گفتیم و رفتیم
همی دزدی ز من اندام چون سیمکدامین سیم دزدت کرد تعلیم
سفر کردند یاران جان ما همبسی بیگانگان و آشنا هم
ببستی چشم من ز افسون زبان همدلم بردی نه تنها بلکه جان هم
بتی هر روز بر دل میر سازمبه خوردن خون خود را تیر سازم
خیالت بر دل خود شاه سازمز بهرش دیده منزلگاه سازم
ز هر موی تو دل در بند دارمدلم خون گشت، پنهان چند دارم
مرا دل ده که من سنگی ندارمبه جز خون جگر رنگی ندارم
غمت با این و با آن گفتم، نگفتماگر چه ترک جان گفتم، نگفتم
شبی در کوی آن مه روی رفتمسر و پاگم چو آب جوی رفتم
به دست باد، کان سو جان فرستممرا بویی ست آخر آن فرستم
پری رویی که من حیران اویمبه جان آمد دل از هجران اویم
دل بی عشق را من دل نگویمتن بی سوز را جز گل نگویم
ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟ز هجرت خوار و زارم، با که گویم؟
نهانی چند سوی یار بینمنهان دارم غم و آزار بینم
منت هر شب که گرد کوی گردمز بهر آن رخ دلجوی گردم
ز تو صد فتنه بر جان پیش دیدمچنین باشد چو گفت دل شنیدم
لبالب کن قدح ساقی که مستمبه می ده جملگی اسباب هستم
بیا، جانا، که جانت را بمیرموگر میرم به جان منت پذیرم
نمی داند مه نامهربانمکه دور از روی خوبش بر چه سانم؟