دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزمگه در فسون نشینم، گه در دعا گریزم
کاری چو برنیاید از آه صبح خیزمتا چند هر زمانی با بخت بر ستیزم
رفتیم ما و دل به یکی سو گذاشتیمجان خراب نیز همان سو گذاشتیم
هر دم گذر به کوی و سرایی که ما کنیمهویی فتد ز ناله و وایی که ما کنیم
هر شب به کوی وصل تو دزدیده ره کنیمپیش در از طفیل سگان خوابگه کنیم
ما عافیت نثار ره درد کرده ایمجان را به می برید عدم فرد کرده ایم
رحمی که بر در تو غریب اوفتادهامدر خون دل ز دست تو چون جام بادهام
تا دامن از بساط جهان در کشیده ایمرخت خرد به کوی قلندر کشیده ایم
خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایممگسل ز ما که بهر تو از خود گسسته ایم
بخرام تا به زیر قدم پی سپر شویمخاکیم در رهت، قدمی خاک تر شویم
می خواستم که روزه گشایم نماز شامسر بر زد آفتاب جهانسوز من ز بام
از طره تو جز ره سودا نیافتموز غمزه تو جز در غوغا نیافتم
عمرم گذشت و روی تو دیدن نیافتمطاقت رسید و با تو رسیدن نیافتم
هرگز ز دور چرخ وفایی نیافتموز گلشن مراد صفایی نیافتم
شب تا به روز خون جگر نوش کرده امخوش عشرتی ست این که شب دوش کرده ام
اول به سینه بهر غمت جای کرده اموآنگاه دلبری چو تو خود رای کرده ام
هر شب فتاده بر در تو خاک در خورمیک شب مگر ز بام تو سنگی دگر خورم
تلخاب حسرت است هر آبی که من خورمخونابه دل است شرابی که من خورم
امشب من آن نیم که فغان را فرو برمطوفان کنم ز دیده، جهان را فرو برم
هر شب به دل تصور نازش فرو برمبا خون دل فسانه رازش فرو برم
فریاد از این جفا که من از یار می کشماندک همی شمارم و بسیار می کشم
چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشمخواهم که این دو دیده غماز برکشم
نی پای آن که از سر کویت سفر کنمنی دست آنکه دست به زلف تو در کنم
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهمبر دیدگان خاک درش توتیا نهم