دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم
ای دیده، پای شو که بر یار می رومدر جلوه گاه آن بت عیار می روم
دل داده ام به دلبر و جانی خریده اماین تحفه بهر جان خراب آوریده ام
گر خود سخن ز زهره و از ماه بشنومنبود چنان کز آن بت دلخواه بشنوم
رو زردی از من است ز چشم سیه گرمورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم
اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینموگرچه ماه بتابد، به ماه تاب نبینم
کرشمه کردنت ار چه بلاست، باز ندارمولی به تیغ کشی به که تاب ناز ندارم
برفت عمر و به سوی خدای روی نکردمبشد غنیمت و اوقات جستجوی نکردم
خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستمخبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم
گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدمز هجر جان به لب آمد، به کام دل نرسیدم
اگر ز من بروی، تاب دوری تو ندارماگر نماییم آن روی، نیز تاب ندارم
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانمبیا بیا که جدا بودن از تو می نتوانم
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟
بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویمکه کشته می نشود آتش جگر به سبویم
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویمکجاست دولت آنم که تا دهانش ببویم؟
غمم بکشت که از یار ماندهام، چه کنم؟به دست هجر گرفتار ماندهام، چه کنم؟
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟
برابر لب او انگبین چگونه کنم؟مقابل رخ او یاسمین چگونه کنم؟
گر آشکار حدیث نهان خویش کنمبه آشکار و نهان قصد جان خویش کنم
نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنمنه صبر آن که سکون در سرای خویش کنم
نه یار وعده بوس و کنار می کندمنه دل ز دیدن رویش قرار می کندم
من آن نیم که به عمر از وفای خود برومز آستانت به حسن رضای خود بروم
ببین که باز به دست تو اوفتاد دلممتاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟