دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
شکست پشت من از بار غم، چه چاره کنم؟ز غصه چند خورم خون خویش و دم نزنم
گذشت باز بدین سوی ترک کج کلهمکنون من و چو سگان خوابگه به خاک رهم
زبان نماند، ز لعلت سخن کجا یابم؟سخن نماند، دمی زان دهن کجا یابم؟
کجات جویم و گر جویمت، کجا یابم؟غمم که داند و هم درد خود که را یابم؟
کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟کدام تیره شب هجر را کران یابم؟
به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابموز آن که نیز دلم برد اثر نمی یابم
من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتمهمه حکایت آن طره دو تا گفتم
نبودی آن که منت دلنواز می گفتمچرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟
بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردمبتی خریدم و هر دو سرا گرو کردم
توانم از همه خوبان نظر بگردانممجال نیست کزان خوش پسر بگردانم
خراب گشتم و با خویش بس نمی آیمکه هیچ با چو تویی هم نفس نمی آیم
منم که بی به تو صد گونه داغ می سوزمتو لابه دانی و من لاغ لاغ می سوزم
همه شب از تو به دیوار خانه غم گویمفسانه گویم و با چشم پر زنم گویم
رخی که بر کف پای تو سیم تن مالمدریغم آید، اگر بر گل و سمن مالم
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارمبدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم
نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانمکه من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانمپری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
چنین که غمزه خوبان نشست در کینممدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم
چو من ز دوست به داغ درونه خرسندمنه دوستی بود، ار دل به همرهی بندم
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارمکزان نظر به سوی دیگری به بار آرم
به دیدنت که من خو گرفته می آیمبکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم
ما که در راه غم قدم زده ایمبر خط عافیت رقم زده ایم
ما در این شهر پای بند توایمعاشق قامت بلند توایم
غم کُشی چند یار خویش کنمگریه بر روزگار خویش کنم