دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
خیز تا باده در پیاله کنیمگل درون قدح چو لاله کنیم
هر شب از شوق جامه پاره کنمعاشق عاشقم، چه چاره کنم
چون شکر زان دو لعل تر بکنمدل نخواهم که از شکر بکنم
جان من از غمت چنان شده امکه ز غمخوارگی به جان شده ام
گر در وصل را گشاد دهیمدیده را مژده مراد دهیم
تیغ برکش که تا ز سر برهیمتیر بگشای کز نظر برهیم
گل دل تازه گردد از دم خمدل گل زنده گردد از نم خم
این تویی تا به خواب میبینمیا به شب آفتاب میبینم
رویت، ای نازنین، که می بینمجان ستاند، چنین که می بینم
دوش می رفت و آه می کردمدر پی او نگاه می کردم
دل به زلفت سپردم و رفتمدر به زنجیر کردم و رفتم
دل ز مهر تو در که پیوندم؟دل ز مهرت کجا کند بندم؟
من اگر دوستت همی دارممکش اکنون برای این کارم
ای وجود تو دیده جانمجسم پیدا و جان پنهانم
سحرگه که بیدار گردیده بودمصبوحی دو سه باده نوشیده بودم
من از دست دل دوش دیوانه بودمهمه شب در افسون و افسانه بودم
من آن ترک طناز را می شناسممن آن شوخ بدساز را می شناسم
ز عشقت من خسته جان می خراشمچگونه ز هر دیده خونی نپاشم؟
گذشت آن که من صبر و دین داشتمتو گویی، نه آن و نه این داشتم
چو نام تو در نامهای دیدهامبه نامت که بر دیده مالیدهام
بیا تا بی گل و صهبا نباشیمکه گل باشد بسی و ما نباشیم
بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردمکه عمری از دل و جان شکر این کرم کردم
دوستان در ره دل سنگ گران است تنمچه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
گر رسم روزی به تو نوآشنایی ها کنمهر چه باید خواهم و بخت آزمایی ها کنم