دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشمچه غمت دارد بگذار که رسوا باشم
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستمبریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم
عاشق شدم، با یار بدعهد وغا کردمزان شوخ جفا دیدم، هر چند وفا کردم
زین پس سر آن نیست که من زهد فروشمساقی، قدحی ده که به روی تو بنوشم
گر من به کمند تو گرفتار نباشمافتاده درین سایه دیوار نباشم
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشمکم زان که فتاده به سر کوی تو باشم
عشقت نصیب من همه غم داد، درد همهوش و قرار من نشد و خواب و خورد هم
ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانموه این چه حیات است که من میگذرانم
دریاب که من طاقت هجر تو ندارمبشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم
ابر می بارد و من بار سفر می بندمچشم می گرید و من از تو نظر می بندم
مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهمنهانی خنده ای هم زان لب و دندان نمی خواهم
باز این دل من رو به که آورد، ندانم؟وان صبر که بوده ست، کجا کرد، ندانم؟
وقتی ازین پیش تر خوشدلیی داشتیمغارت عشقت رسید، آن همه بگذاشتیم
بس به مویت اسیر شد جانمگر گذاری، گریخت نتوانم
از پس عمر شبی هم نفس یار شدمخواب بود آن همه گویی تو، چو بیدار شدم
از آن لب می وزد بویی و بوی خون ناب است اینبیا تا تر کنم لب را، اگر بوی شراب است این
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟سوار مست می آید، فساد است و فساد است این
همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست اینبت خانه نشین است این، نه ماه خانه گردست این
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست اینمه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این
درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کنبه گفت تلخ چون می عاشقان را مست و غلتان کن
بهار آمد، ولی سرو گلستان چون توان کردنکه بی یاران خود، حیف است گشت بوستان کردن؟
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردنحرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن
مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردانبیا، ای ترک و چوگانی بدین سرگشته در گردان
شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردانز باغ عارض خود مجلسم را بوستان گردان