دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان منپس از مردن نشان تیر سازد استخوان من
ندارم روزی از رویت به جز حیرت گه دیدنچه سود از دیدن بستان، چه نتوان میوه ای چیدن؟
مخند از درد من، جانا، نه بر بازی ست آه مندرون تا آتشی نبود، نخیزد دود از روزن
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردنبهر خوشی عمری اسباب توان کردن
گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردنوز ماه جمالت را غبغب نتوان کردن
یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست اینخورشید چنان زلفی در تاب ندیده ست این
مبارک باد، ماه روزه داران!بدان مستی فزای هوشیاران!
خمار و خواب و چشم کافرش بینشکنج و پیچش زلف ترش بین
برآمد ماه عید از اوج گردونطرب چون ماه نو شد هر دم افزون
شبی بخرام و مه را کار بشکنرخی بنما و گل را بار بشکن
خوش آمد با توام دیدار کردننظر در روی چون گلنار کردن
بر آن رویی که نتوان می گرفتنترش بر روی ما تا کی گرفتن
نه بی یادت برآید یک دم از مننه بی رویت جدا گردد غم از من
روزی که به عالم است شب دانپرسیدن گرم را ز تب دان
از همچو تویی برید نتوانبر تو دگری گزید نتوان
ای میر همه شکر فروشانتوبه شکن صلاح کوشان
زین خوش پسران و شکل ایشانبیگانه شدم ز جمله خویشان
ای آرزوی امیدوارانای مرهم درد دل فگاران
سر مست رود چو در گلستانپامال کند جمال بستان
تا از بر تو جدا شدم منیارب که غمت چه کرد با من
جانا، گذری به بوستان کنباده خور و رخ چو ارغوان کن
یک دم فراموشم نه ای، گر چه نیاری یاد منانصاف حسنت می دهم با آنکه ندهی داد من
سودای خوبان کم نشد، زین جان غم فرسود منهستی همه کردم زیان، این بود زیشان سود من
ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار منیادی نکرد از دوستان یار فرامش کار من