دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
عاشقان را گه گهی از رخ نوایی تازه کنخستگان را گه گه از پاسخ جفایی تازه کن
تُرک من بر عزم رفتن تیر در ترکش مکنغمزهٔ خون ریز را بر فتنه لشکرکش مکن
ناز در چشم و کرشمه در سر ابرو مکنور کنی خیر و بلا، باری نظر هر سو مکن
بی وفا یارا، چنین هم بی وفاداری مکنگر وفایی نیستت، باری جفاکاری مکن
تا کی، ای مه روی، کین انگیختن؟خون ما بر خاک عمدا ریختن
خویش را در کوی بی خویشی فگنتا ببینی خویش را بی خویشتن
عمر برفت و نرفت عشق ز سودای منترک جوانان نگفت این دل شیدای من
ای دل از آنها که رفت، گر بتوانی مکنیاد جوانی بلاست، بیش تو دانی مکن
از شب گیسوی تست روشنی روز مناز رخ چون انجمت روشنی انجمن
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کنظاهر نهان چه بینی؟ نظارهٔ نهان کن
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کنقربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن
تا چند کوشی آخر در خون بیگناهان؟آهستهتر زمانی، ای میرِ کجکلاهان
ای دور مانده از نظر دورماندگانبازآی هم به جان و سر دورماندگان
ای تیغ بر کشیده چو مردم کشندگانزنجیر تو به گردن گردن کشندگان
ای بی خبر، ز دیده بی خواب عاشقانتا سوخته دلت ز تف و تاب عاشقان
ای باد، بوی یار بدین مبتلا رساندر چشم من ز خاک درش توتیا رسان
برداشتن نظر ز نگاری نمی توانور نیز می توان ز تو، باری نمی توان
بنشست عشق یار به جانم چنان درونکز عافیت نماند نشانی در آن درون
دل می بری و در خم مو می کنی، مکنآزردن دل همه خو می کنی، مکن
ای دیده، بیش در رخ جانان نظر مکنور می کنی بر آن بت بیدادگر مکن
عزم برون چو مست خماری شوی، مکنتاراج نقش آزری ومانوی مکن
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کنخود را به عشوه، گر چه دروغ است، شاد کن
ای دل، علم به ملک قناعت بلند کنچشم طمع ز خوان خسان بی گزند کن
جانا، شبی به کوی غریبان مقام کنچون جان دهیم در کف پایت خرام کن