دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
امروز باز شکل دگرگشت یار منیادی نکرد از من و از روزگار من
باز آمد آن که سوخته اوست جان منخون گشته از جفاش دل ناتوان من
ای بوده در قفای تو دایم دعای منبیگانگی مکن که شدی آشنای من
کم زان که جان به کوی تو دانیم سوختنگر جمله وام را نتوانیم توختن
خوش است میکده، ساقی، به روی همنفسانز جام ساقی دوشینه جرعه ای برسان
رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رساننیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان
نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟چو نیست آن که به رویش نظر توان کردن
صواب نیست به تو فکر حور عین کردنخطاست نسبت زلفت به مشک چین کردن
میسر ار شود از چون تو نخل برخوردنز شاخ عمر توان میوه های تر خوردن
چنین که بی تو زمان نمی توان بودننه مردمی بود از چشم ما نهان بودن
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدنبه هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن
ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستنز من به یک سر مویت همه جهان بستن
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آنغبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن
بیار ساقی و جام شراب در گردانخراب کرده خود را خراب تر گردان
دریغ صحبت دیرینه وفادارانخوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران
آخر نگاهی بر حال ما کندرد دلم را روزی دوا کن
سبزه همان و گل و صحرا همانباغ همان، سایه همان، جا همان
روی ترش کرده به یاران مبینسرکه فروشی مکن، ای انگبین
ای سمن نامه وفا بستاننسخه زان روی دلربا بستان
عالم از جام لب خراب مکنتهمت اندر سر شراب مکن
گواه جبین است بر درد منسرشک روان بر رخ زرد من
دل شکیبا نمی توان کردنو آشکارا نمی توان کردن
من خسته را ز آن خود کن، ببینیک امروز مهمان خود کن، ببین
چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرونبا دل از سلسله خم به خم آید بیرون