دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدنتن چو جان جاوید کن کز کوشش آن خواهد شدن
ای غمت خوش تر ز شادی کساناز غم خود هر دمم شادی رسان
یک شب، ای ماه جهان افروز منبر من آی و باش صبرآموز من
از آن خویش کنم من که جان دهم بستانکه ز آن خود نشنوی تو به حیله و دستان
گر هوس بردم به رویت چشم خود بر دوختنچشم کین توز تو نیکو داند این کین توختن
چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازینبردی چو جان ز تنم، تیرم مزن ز کمین
آخر بگو، ای نازنین، ناز تو تا کی همچنین؟پوشیده در جان میخلد راز تو تا کی همچنین؟
در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوانمهر خورشید لقایی ست که گفتن نتوان
امروز به نظاره آن سرو خرامانبس عاقل و هشیار که شد بی سر و سامان
ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کنبه عنایتی که دانی گذری به سوی من کن
منم و خیال بازی شب و روز با جانانز خط خوش تو با خود ورقم خیال جوانان
دلم را کرد صد پاره به سینه خار خار تومرا این گل شکفت و بس همه عمر از بهار تو
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای توبکن رحمی به جان من که گشتم مبتلای تو
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با اولبی و صد فسون در وی، خطی و صد فتن با او
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دوکه گردد تافته خورشید و ماهت روشن از هر دو
بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلواز آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو
بیچاره دلم خون شد در پیش خیال توتا چند هنوز آخر دوری ز وصال تو
ای جان من آویزان از بند قبای توبیچاره دلم خون شد در عهد وفای تو
آن کیست که می آید صد لشکر دل با اودرویش جمالش ما، سلطان دل ما او
از دوری خود، جانا، حال دل من بشنواندوه فراق گل از مرغ چمن بشنو
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تووی ماه شب افروز، چه طرار کسی تو
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سوهر کس به رهی و من تنها به دگر سو
ای سبزه دمانید به گرد قمر از موسر سبزی خط سیهت سر به سر از مو
من اینجا و دل گمره در آن کواز آن گمگشتهٔ مسکین نشان کو