دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
زینسان که ناوک می زند چشم شکارانداز اوبسیار مرد شیردل کاید شکار ناز او
آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال اووان خواب نازآلود بین، وین غمزه قتال او
ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای اوچشمی ست کافر آنکه شد جان و دلم یغمای او
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی اوکاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او
ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تودر آرزوی مردنم از حسرت دیدار تو
گر چه که هست خون دل باده خوشگوار توسر خوش و شیرگیر شد نرگس پر خمار تو
تا به زمانه شد خبر از مه با کمال توشیفته گشت عالمی ز ابروی چون هلال تو
باز به خون خلق شد چشم جفانمای توعمر اگر وفا کند جان من و جفای تو
نیست گشاده چشم من جز به خیال روی توبسته کس نشد دلم جز به شکنج موی تو
روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نوچشم من بهر تماشا گلستانی یافت نو
مست می گردی ز خانه، بیش نافرمان مشوچشم بد نیکو نباشد، جایها مهمان مشو
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درومردمی باشد که بنشینی چو بینایی درو
از من، ای ساده پسر، دور مشوبرشکسته مگذر دور مشو
پر زخم است و شکست زلف گرانبار توزانکه هزاران دل است بسته هر بار تو
پرده صبرم درید غمزه دلدوز توزهره من آب کرد عشق جهانسوز تو
گر نه کمند بلاست بر دل عشاق توبهر چه نازی کند زلف تو بر ساق تو
نوبت خوبی زدند در شب گیسوی توفتنه عسس گشت باز گرد سر کوی تو
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کوسینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو
خون گریم ار چه از ستم بیکران توهم خاک روبم از مژه بر آستان تو
هر جا که لب به خنده گشاید دهان توخونابه ایست از لب چون ناردان تو
کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند توجایی که آن کمند شود پای بند تو
گر باده می خورم به سر من خمار توور در چمن روم به دلم خارخار تو
هر شب منم فتاده به گرد سرای توتا روز آه و ناله کنم از برای تو
بوی وفا ز طره عنبرفشان توعشاق را نه جز ستم بیکران تو