دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
مهی در آمده و در درونه جا کردهبرفته جان و به تو جای خود رها کرده
چو بوی زلف تو همراهی صبا کردهربوده جان ز من و کالبد رها کرده
بکش به گرد رخ خط دلربا پردهکه هیچکس نکند آفتاب را پرده
چو خاست صبحدم آن مه ز خواب پژمردهگل رخش ز خمار شراب پژمرده
مکش به ناز مرا، ای به ناز پروردهمریز خون مسلمان به جرم ناکرده
ای فراق تو یار دیرینهغم تو غمگسار دیرینه
ای رخت شمع حسن برکردهشب عشاق را سحر کرده
مه به زلف تو گر شود بستههر زمان خوب تر شود بسته
جهان تا مه روشنت ساختهز دلها فلک خرمنت ساخته
لبت در سخن انگبین ریختهرخت مشک بر یاسمین ریخته
در اوصاف خود عقل را ره مدهبهشت برین را به ابله مده
قلاشم، ای منکر، مرا دربانی میخانه دهاین عقل رسمی غرقه کن، می تا لب پیمانه ده
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلودهمن نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟
ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفتهکز خون دلت پیرهنت رنگ گرفته
ای دل، ار تو عاشقی، زین غم خلاص جان مخواهکار را سامان مجو و درد را درمان مخواه
به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانهپریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟
به باغ سایه ابرست و آب در سایهازین سبب من و جانان و خواب در سایه
ای لبت شهر پر شکر کردهلاله را داغ بر جگر کرده
قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ایجان خاک راه قاصدی کآرد ز جانان نامه ای
شهریست معمور و در او از هر طرف مهپارهایمسکین دلم صدپاره و در دست هر مه پارهای
جان ز هجرت چیست، زار افتاده ایدل ز عشقت بیقرار افتاده ای
هرروز کآفتاب برآرد زبانهایبیرون جهم ز کلبه غم عاشقانهای
فریاد کاندر شهر ما خون میکند عیارهایشوخیکشی غارتگری مردمکشی خونخوارهای
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهایجورت نمیگیرم گنه، کز نیک و بد دانا نهای