دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ایهستی لطیف و خوبرو، زان در وفا خندان نه ای
ای درد بیدرد دلم، تاراج پنهان کرده اییا جان بهم بیرون روی کآرام در جان کرده ای
ای که چشم من به روی خویش روشن کردهایاندر آخوش خوش کزان رو خانه گلشن کردهای
سینهام را از غم عالم تو بیغم کردهایاز غم خود تا مرا رسوای عالم کردهای
ای که در هیچ غمی با دل من یار نه ایسوی من بین، اگر اندر سر آزار نه ای
ای که در دیده درونی و در آغوش نه ایهم به یاد تو که یک لحظه فراموش نه ای
خنده را سوختن جان من آموخته ایغمزه را غارت ایمان من آموخته ای
آتش اندر آب هرگز دیدهایعنبر اندر تاب هرگز دیدهای
باز بر خونم کمر بربسته ایوان دو ابروی سر بر بسته ای
سر در خمار، شب به کنار که بودهای؟لبها فگار، همدم و یار که بودهای؟
ای ده یکی ز خوبی تو مه، چگونه ای؟وز هر دو هفته ماه یکی ده، چگونه ای؟
مشک بر اطراف مه آورده ایتوبه به زیر گنه آورده ای
ز آب ملاحت که رخ آلوده ایوانکه نمک بر جگری سوده ای
گرچه به هر سخن دلم از تن ربودهایبا این همه بگوی، که جانم فزودهای
تو شوخ هر کجا لب خندان گشوده ایاز دل بسی گره که به دندان گشوده ای
آن دل خراب شد که تو آباد دیدهایوان سینه غم گرفت که تو شاد دیدهای
تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟تو با آن رخ بگو شه را، چه باشی؟
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟ز غم بر جان ما نشتر شکستی
چون می نرسد دست به پایی که تو داریکم زانکه شوم خاک سرایی که تو داری
رخساره مکن راست به جایی که تو باشیور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی
مست آمده ای باز به مهمان که بودی؟دانم شکری در شکرستان که بودی؟
دیدی که حق خدمت بسیار ندیدیببریدی و رنج من غمخوارندیدی
ای باد، حدیث دلم آنجاش بگوییدر گوشه ای در گوش به تنهاش بگویی
ای باد، سلام دلم آنجا برسانیبوسی ز لبم بر کف آن پا برسانی