دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
ای آنکه تو سلطان همه سیمبرانیدستور بود فتنه به ملک تو که رانی
شتربانا، دمی محمل میارایرها کن تا ببوسم ناقه را پای
مرا زان میر خوبان نیست روزیگدایان را ز شاهان نیست روزی
چه کردم کآخرم فرمان نکردیبدیدی دردم و درمان نکردی
چنین کان خنده شیرین تو کردیهلاک عاشقان آیین تو کردی
ز رحمت چشم بر چاکر ندارینداری رحمت، ای کافر، نداری
شکستی طره، تا در سر چه داری؟نگویی کینه با چاکر چه داری؟
مرا چند آخر از خود دور داری؟دلم را در هم و رنجور داری
دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟بگو با تیغ خون افشان چه بازی؟
رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟حال دل مسکین را می دانی و می پوشی
اگر تو سرگذشت من بدانیدگر افسانه مجنون نخوانی
نگارین مرا شد نوجوانیکه نو بادش نشاط و کامرانی
سزد گر نیکویی در من ببینیکه خودکام و جوان و نازنینی
دیوانه شدم ز یار بدخویبیگانه پرست و آشنا روی
بر لب اثر شراب داریوز غمزه خیال خواب داری
جانا، تو زغم خبر نداریکز سوز دلم اثر نداری
نی کار کسی ست عشقبازیکو دل ننهد به جانگدازی
ای برده دلم به دلستانیهم جان منی و هم جهانی
ای آنکه تمام هم چو ماهیبا زلف چو چتر پادشاهی
ای مردم دیده نکوییشاد آنکه درون چشم اویی
بخرام، ای سرو روان کز باغ رضوان خوشتریدلدادگان خویش را می کش که از جان خوشتری
ای قامت چون شاخ گل، از برگ گل خندان تریچون لاله تر نازکی، چون سرو در بستان تری
ای مه، بدین چابکروی، از آسمان کیستی؟وی گل، بدین نازکتنی، از بوستان کیستی؟
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنیمردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی