دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
ای چهرهٔ زیبای تو رشکِ بتانِ آزریهر چند وصفت میکنم، در حسن از آن زیباتری
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شویمرده تنی من ببین، کوش کز آن من شوی
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شویمهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی
قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می رویکآفت و فتنه نوی در دل و دین که می روی
می گذری که سینه را وقف هوای خود کنیمن که بوم که بر دلم داغ جفای خود کنی
دست به گل نمی زنی، زانکه نگار من توییبوی سمن نمی کشم، زانکه بهار من تویی
کج کلها، کمان کشا، تنگ قبای کیستی؟لابه گرا و دلبرا، عشوه نمای کیستی؟
ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنیچند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی
رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاریچشم مست تو بدان نرگس رعنای خماری
خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگویعاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی »
باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟کز برای جان مسکینان بلا آید همی
سبزه نوخیز است و باران در فشان آید همیمیل دل بر سبزه و آب روان آید همی
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنیدیده بیننده را هردم به خون تر میکنی
ای پریوش، هر چه رسم مردمی کم می کنیمی کنی دیوانه و دیوانه تر هم می کنی
هر زمانی از کرشمه خویشتن بینی کنیچند کافر کیش باشی، چند بی دینی کنی؟
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منیترک لشکرکش کن از مژگان که خاقان منی
گر تو سیمین سرو را شکل سرافرازی دهیبنده را در ناله با بلبل هم آوازی دهی
جان شیرین منی، ای از لطافت چون پریگر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری
چه شدت که از کرشمه نظری به ما نکردی؟سخنی برون ندادی، شکری عطا نکردی
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوریز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری
بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانیکه به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی
نفسی که با نگاری گذرد به شادمانیمفروش لذتش را به حیات جاودانی
خنده ای کن شکرستان دهن بازگشایانگبین زان لب چون برگ سمن باز گشای
عالم آشوب تر از طره طرار خودیفتنه انگیزتر از غمزه خونخوار خودی