دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
هلال عید نمود، ای مه دو هفته، کجایی؟که دوستان را روی چو عید خود بنمایی
سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگویفغان و زاری بلبل به نوبهار بگوی
ای باد صبحگاه به من نام او بگویخوناب غیرتم به لب جام او بگوی
گاهم ز غمزهها هدف تیر میکنیگاهم زبون چشم زبون گیر میکنی
ای یار پرنمک، جگرم ریش میکنیقصد هلاک سوخته خویش میکنی
بت من، بت پرست را چه زنی؟مستم از عشق، مست را چه زنی؟
هیچ شکر چو آن دهان دیدی؟هیچ تنگ شکر چو آن دیدی؟
گر منت می کنم عنان گیریتا کی از چون منت کران گیری؟
تا تو روی چو ماه بنمایینتوان دید روی بینایی
چو کار جهان نیست جز بیوفاییدرو با امید وفا چند پایی
مرادوش گویی به خواب آمدیبه کف کرده جام شراب آمدی
ز من برشکستی به یکبارگیدر وصل بستی به یکبارگی
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازیچه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی
ای شب تیره به گیسوی کسی می مانیوی مؤذن تو به فریاد رسی می مانی
کرشمه کردن تو وقت نار و بدخوییسزد که نو کند اکنون لباس دلجویی
سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داریرخی داری به از هر دو، هم آن داری، هم این داری
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیباییچون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی
مگر، ای باد نوروزی، گذر بر یار من داریکه گویی این نسیم تازه زان گلزار من داری
دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟نمی گفتم درو منگر که خود را مبتلا بینی
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاریبه حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری
گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناریچه غم دارد ترا، بگذار تا میرم بدین خواری
ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجویخزانست در چمن عاشقان، بهار مجوی
ای باد صبح گاهی، خه از کدام سویی؟وی بوی مهربانی، وه از کدام بویی؟
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامیکه کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی