دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
دلم که لاف زدی از کمال دانایینگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
هر بار که تو در دل شب در دلم آییخون دلم آید ز دو دیده به روایی
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذریمرا کش ارز که برای شکار می گذری
ما را در آرزویت بگذشت زندگانیباقیست تا دو سه دم، دریاب گر توانی
هوس پخته ست این پروانه بهر خویشتن سوزیبیا و خانه روشن کن ز بهر مجلس افروزی
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟وی سرو خرامان، به چمن باز کی آیی؟
تو نیز ای بی وفا، تا کی ستم بر جان من خواهی؟بیا تا کین من از بخت بی سامان من خواهی
ز من برگشته ای، جانا، ندانم با که می سازی؟حدیث ما نمی پرسی، که داند با که همرازی؟
بدین صفت که تویی در زمانه، معذوریاگر به صورت زیبای خویش مغروری
هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهیدر روم و ری منادی تاراج دین دهی
چو لب زنی به می و در میان بگردانیمن آن شراب نگویم که جان بگردانی
گر چه به نظاره ایم، نیز نخوانیدیده بد دور ازان جمال و جوانی
ای دل، مرا به هر کو افسانه چند خواهی؟جان زلف یار دارد، از شانه چند خواهی؟
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواریدرست شد که نداری سر وفاداری
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمیهمه بتانت که محراب چشم هر صنمی
نشان آن دهن از من چه پرسی؟حدیث جانست این، از تن چه پرسی؟
به یک کرشمه کزان چشم دلربا کردیچو جان به سینه درون آمدی و جا کردی
به خوبی همچو مه تابنده باشیبه ملک دلبری پاینده باشی
ای که امروز به زیبایی او می نازیجای آن است که بر ماه کنی طنازی
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رایتو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای
فسون چشمش ار خوابم نبستیچرا چشمم چنین در خون نشستی؟
دلی دارم در او دردی و داغیکه یکدم نیستش از غم فراغی
ای کاش مرا با تو سر و کار نبودیتا دیده و دل هر دو گرفتار نبودی