دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
بر آمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریاچو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
نیگلون پرده برکشید هواباغ بنوشت مفرش دیبا
دوست دارم کودک سیمینبرِ بیجاده لبهر کجا زیشان یکی بینی مرا آنجا طلب
تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خوابگه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب
سپیده دم که هوا بر درید پرده شببر آمد از سر که روز با ردای قصب
چو سیر گشت سر نرگس غنوده ز خوابگل کبود فرو خفت زیر پرده آب
باغ دیبا رخ پرند سلبلعبگر گشت و لعبهایش عجب
روزه از خیمهٔ ما دوش همی شد بشتابعید فرخنده فراز آمد با جام شراب
ز آفتاب جدا بود ماه چندین شبهمی دوید بگردون بر آفتاب طلب
ای ملک گیتی گیتی تر استحکم تو بر هرچه تو خواهی رواست
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راستدایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
گر چون تو بترکستان ای ترک نگاریستهر روز بترکستان عیدی و بهاریست
ای وعده تو چون سر زلفین تو نه راستآن وعده های خوش که همی کرده ای کجاست
من ندانم که عاشقی چه بلاستهر بلایی که هست عاشق راست
ترک من بر دل من کامروا گشت و رواستازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست
دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوستسخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست
همی تا خسرو غازی خداوند جهان باشدجهان چون ملکش آبادان و چون بختش جوان باشد
یمین دولت شاه زمانه با دل شادبفال نیک کنون سوی خانه روی نهاد
چندانکه جهانست ملک شاه جهان بادبا دولت پاینده و با بخت جوان باد
خسرو می خواست هم از بامدادخلق بمی خوردن اوگشت شاد
ای همه ساله زخوی تو دل سلطان شاددل سلطان همه سال از خوی تو شادان باد
هر روز مرا عشق نگاری بسر آیددر باز کند ناگه و گستاخ در آید
هر که بود از یمین دولت شاددل بمهر جمال ملت داد
ای دل من ترا بشارت بادکه ترا من بدوست خواهم داد