دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
هنگام گلست ای به دو رخ چون گل خود رویهمرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی
مهرگان آمد و سیمرغ بجنبید از جایتا کجا پرزند امسال و کجا دارد رای
ای دوست به صدگونه بگردی به زمانیگه خوش سخنی گیری و گه تلخ زبانی
به من باز گرد ای چو جان و جوانیکه تلخست بیتو مرا زندگانی
همی سراید چنگ آن نگار چنگسراینبید باید و خالی ز گفتگوی سرای
دل من همی جست پیوسته یاریکه خوش بگذراند بدو روزگاری
ای باد بهاری خبر از یار چه داری؟پیغام گل سرخ سوی باده کی آری؟
دل من خواهی و اندوه دل من نبریاینْت بیرحمی و بیمهری و بیدادگری
گر مرا از تو به سه بوسه نباشد نظریاندرین شهر ز من نیز نیابی خبری
ای اَبر بهمنی که به چشم من اندریتن زن زمانکی و بیاسای و کم گری
دلم مهربان گشت بر مهربانیکشی دلکشی خوش لبی خوش زبانی
مرا دلیست گروگان عشق چندین جایعجب تر از دل من دل نیافریده خدای
دوش همه شب همی گریست به زاریماه من آن ترک خوبروی حصاری
مهرگان رسم عجم داشت به پایجشن اوبود چو چشم اندربای
هزار منت بر ما فریضه کرد خدایکه شاد کرد دل مابه میر بارخدای
باغیست دلفروز و سراییست دلگشایفرخنده بادبر ملک این باغ و این سرای
ای ترک دگر خیره غم روزه نداریکز کوه برون آمدآن عید حصاری
خوشا عاشقی خاصه وقت جوانیخوشا با پریچهرگان زندگانی
دل من همی داد گفتی گواییکه باشد مرا روزی از تو جدایی
تا دل من ز دست من بستدیسر بسر ای نگار دیگر شدی
زنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالیدلم برد و مرا کرد ز اندیشه خیالی
ای پسر هیچ ندانم که چگونه پسریهر زمان با پدر خویش به خوی دگری
ای قصد تو به دیدن ایوان کسرویاندیشه کرده ای که بدیدار آن روی
چون موی میان داری، چون کوه کمر داریچون مشک زره داری، چون لاله سپر داری