دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
باغ پر گل شد و صحرا همه پر سوسنآبها تیره و می تلخ و خوش و روشن
مرا دلیست که از چشم بد رسیده به جانبلای من ز دلست اینت درد بی درمان
با کاروان حله برفتم ز سیستانباحله تنیده ز دل بافته ز جان
ای عهد من شکسته بدان زلف پر شکنباز این چه سنبلست که سر برزد از سمن
چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستانشب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان
اندر این هفته شکاری کرد کز اخبار آنقصر بر قیصر قفس شد، خانه بر خان آشیان
ای خانه مبارک و باغ بآفرینفرخنده باد و فرخ بر خسرو زمین
ای بر گذشته از ملکان پایگاه توقدر تو بر سپهر بر آورده گاه تو
سروی شنیده ای که بود ماه بار او ؟مه دیده ای که مشک بپوشد کنار او ؟
ز بهر تهنیت عید بامداد پگاهبر من آمد خورشید نیکوان از راه
با من به شابهار به سر برد چاشتگاهماه من آنکه رشک برد زو دوهفته ماه
به فرخی و به شادی و شاهی ایران شاهبه مهرگانی بنشست بامداد پگاه
هر که خواهنده دین باشد و جوینده راهشغل از طاعت ایزد بود خدمت شاه
زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماهبه سر چاه زنخدان تو آید گه گاه
عروس ماه نیسان را جهان سازد همی حجلهبه باغ اندر همی بندد ز شاخ گلبنان کله
بامدادان پگاه آمد با روی چو ماهآنکه آراسته زو گردد هر عید سپاه
عید خوبان سرای آمد و خورشید سپاهجامه عید بپوشید و بیاراست پگاه
از پی تهنیت روز نو آمد بر شاهسده فرخ روز دهم بهمن ماه
زمانه رغم مرا ای به رخ ستیزه ماهخطی کشید بر آن عارض سپید سیاه
به جان تو که نیارم تمام کرد نگاهز بیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه
ای رسانیده مرا حشمت و جاه تو به جاهفضل و کردار تو بگرفته ز ماهی تا ماه
آن سمن عارض من کرد بناگوش سیاهدو شب تیره بر آورد زد وگوشه ماه
ای صورت بهشتی در صدره بهاییهرگزمباد روزی از تو مرا جدایی
یکی گوهری چون گل بوستانینه زر وبه دیدار چون زرکانی