دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
مکن ای دوست به ما بد نتوان کرد چنینبه حدیثی مرو از پیش و به کنجی منشین
جشن فریدون خجسته باد و همایونبر عضد دولت آن بدیل فریدون
آن کمر باز کن بتا ز میانزین غم و وسوسه مرا برهان
دی چو دیوانه بر آشفت و به زه کرد کمانپیش او باز شدن جز به مدارا نتوان
همه گره گره است آن دو زلف چین بر چینگره به غالیه و چین به مشک ناب عجین
ای روی نکو! روی سوی من کن و بنشینزنهار ز من دور مدار آن لب شیرین
تا پرنیان سبز بورن کرد بوستانبا مصمت سپید همی گردد آسمان
چو زر شدند رزان، از چه؟ از نهیب خزانبه کینه گشت خزان، با که؟ با ستاک رزان
ای برید شاه ایران از کجا رفتی چنیننامه ها نزد که داری؟ بار کن! بگذار! هین
بدان خوشی و بدان نیکویی لب و دنداناگر به جان بتوانی خرید نیست گران
میغ بگشاد و دگرباره بیفروخت جهانروزی آمد که توان داد از آن روز نشان
مکن ای ترک مکن قدر چنین روز بدانچون شد این روز، درین روز رسیدن نتوان
آمد آن نو بهار توبهشکنبازگشتی بکرد توبهٔ من
نگار من آن لعبت سیمتنمه خُلُخ و آفتاب ختن
گفتم گلست یا سمنست آن رخ و ذقنگفتا یکی شکفته گلست و یکی سمن
سیه زلف آن سرو سیمین منهمه تاب و پیچست و بند و شکن
اندر آمد به باغ باد خزانگرد برگشت گرد شاخ رزان
بت من آن به دو رخ چون شکفته لاله ستانچو دید روی مرا روی خویش کرد نهان
پیچان درختی نام او نارونچون سرو زرین پر عقیق یمن
دی به سلام آمد نزدیک منماه من آن لعبت سیمین ذقن
چند ازین تنگدلی ای صنم تنگ دهانهر زمانی مکن ای روی نکو روی گران
ای پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوانتندی و سنگدلی پیشه تست ای دل و جان
من پار دلی داشتم بسامانامسال دگرگون شد و دگرسان
بوستانیست روی کودک منواندر آن بوستان شکفته سمن