دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
عاشقان را خدای صبر دهادهیچکس را بلای عشق مباد
ای پسر گر دل من کرد همی خواهی شاداز پس باده مرا بوسه همی باید داد
ای دل میر اولیا بتو شادخلعت میر بر تو فرخ باد
از باغ باد بوی گل آورد بامدادوز گل مرا سوی مل سوری پیام داد
گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شودچون شب تاری همی از روز روشن تر شود
قوی کننده دین محمد مختاریمین دولت محمود قاهر کفار
بفرخنده فال و بفرخنده اختربه نو باغ بنشست شاه مظفر
هر سپاهی را که چون محمود باشد شهریاریمن باشد بر یمین ویسر باشد بریسار
مرا، دی عاشقی گفت ای سخنورمیان عاشق و معشوق بنگر
بهار تازه دمید ای بروی رشک بهاربیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار
فسانه گشت و کهن شد حدیثِ اسکندرسخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر
ای مبارک پی جهاندار و همایون شهریارای ز بهر نام نیکو دین و دولت را بکار
ای ز کار آمده و روی نهاده به شکارتیغ و تیر تو همی سیر نگردند ز کار
ای آنکه همی قصه من پرسی هموارگویی که چگونه ست بر شاه تراکار
بخندد همی باغ چون روی دلبرببوید همی خاک چون مشک اذفر
سال و ماه نیک و روز خرم و فرخ بهاربر شه فرخنده پی فرخنده بادا هر چهار
پار آن اثر مشک نبودهست پدیدارامسال دمید آنچه همی خواست دلم پار
شهر غزنی نه همانست که من دیدم پارچه فتاده ست که امسال دگرگون شده کار
عشق خوشست ار مساعدت بود از یاریار مساعد نه اندکست و نه بسیار
ای زینهارخوار بدین روزگاراز یار خویشتن که خورد زینهار
دل من لاغر کی دارد شاهد کردارلاغرم من چکنم گر نبود فربه یار
دی ز لشکرگه آمد آن دلبرصد ره سبز باز کرد از بر
چهار چیز گزین بود خسروان را کارنشاط کردن چوگان و رزم و بزم شکار
رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر برخنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر