دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
ای دریغا دل من کان صنم سیمین بردل من برد و مرا از دل او نیست خبر
مرحبا ای بلخ بامی همره باد بهاراز در نوشاد رفتی یا زباغ نوبهار
شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگارخوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار
ای دل تو چه گویی که زمن یاد کند یارپرسد که چگونه ست کنون یار مرا کار
مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهارچه دور باید بودن همی ز روی نگار
با من امروز که بوده ست بدین دشت اندرتا بگوید که چه کرد آن ملک شیر شکر
نبود عاشقی امسال مر مرا در خورکنون که آمد بر خط نهاد باید سر
ای از در دیدار پدید آی و پدید آرآن روی، کز و رنگ رباید گل و بر بار
ای سرا پای سرشته ز می و شیر وشکرشکر از هند نیارند ز تو شیرین تر
ای دل نا شکیب مژده بیارکامد آن شمسه بتان تتار
دوش متواریک بوقت سحراندر آمد به خیمه آن دلبر
سروی گر سرو ماه دارد بر سرماهی گر ماه مشک بارد وعنبر
مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفربت من آن صنم ماهروی سیمین بر
خیز تا هر دو بنظاره شویم ای دلبربدر خانه میر ،آن ملک شیر شکر
هر که را مهتریست اندر سرگو بدر گاه میر ما بگذر
این هوای خوش و این دشت دلارام نگروین بهاری که بیاراست زمین را یکسر
همی نسیم گل آرد به باغ بوی بهاربهار چهر منا! خیز و جام باده بیار
کاشکی کردمی از عشق حذریا کنون دارمی از دوست خبر
ای پسر! جنگ بنِه، بوسه بیاراین همه جنگ و دُرُشتی به چه کار؟!
ترک مه روی من از خواب گران دارد سردوش می داده ست از اول شب تابسحر
مرا با عاشقی خوش بود هموارکنون خوشتر، که در خور یافتم یار
بدین خرمی جهان، بدین تازگی بهاربدین روشنی شراب، بدین نیکویی نگار
ز بس پیچ و چین تاب و خم زلف دلبرگهی همچو چوگان شود، گاه چنبر
ماه دو هفته من برد مه روزه بسربامداد آمد و از عید مرا داد خبر