دفتر شعر
۲۱۶ شعر در این دفتر
بدین خرمی و خوشی روزگاربدین خوبی و فرخی شهریار
یکروز مانده باز زماه بزرگوارآیین مهر گان نتوان کرد خواستار
تاخم می را بگشاد مه دوشین سرزهد من نیست شد و توبه من زیر و زبر
ای ترک همی باز شود دل بسرکارآن خویله کرده ست که ورزید همی پار
برفت یار من و من نژند و شیفته واربباغ رفتم با درد و داغ رفتن یار
حدیث نوشدن مه شنیده ای به خبربکاخ در شو و ماه و ستارگان باز نگر
غم نادیدن آن ماه دیدارمرا در خوابگه ریزد همی خار
شمار روزه همی برگرفت روزشمارتمام کرد به عید محمد مختار
ای دل ز تو بیزارم واز خصم نه بیزارکز خصم به آزار نیَم وز تو به آزار
امسال تازه روی تر آمد همی بهارهنگام آمدن نه بدینگونه بود پار
پشت من بشکست همچون پر شکن زلفین یاراشک من بیجاده گون و چشم من بیجاده بار
ای بالب پر خنده و با شیرین گفتارتا کی تو بخوش خواب و من از عشق تو بیدار
ماه فروردین از گنج گهر یافت مگرکه بیاراست همه روی زمین را به گهر
بردم این ماه به تسبیح و تراویح به سرمن و سهیکی وسماع خوش و آن ماه پسر
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزارپرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
چند روزست که از دوست مرا نیست خبرمن چنین خامش و جان و جگر من به سفر
دلم در جنبش آمد بار دیگرندانم تا چه دارد باز در سر
دوش ناگاه بهنگام سحراندر آمد ز در آن ماه پسر
بوستان سبز شد و مرغ در آمد به صفیرناله مرغ دلارام تر از نغمه زیر
آن کیست کاندر آمد بازی کنان ازین دررویی چو بوستانی از آب آسمان تر
بر گرفت از روی دریا ابر فروردین سفرز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر
نیک اختیار کرد خداوند ما وزیرزین اختیار کرد جهان سر بسر منیر
ای ترک دلفریب دل من نگاهدارجز ناز و جز عتاب چه داری دگر بیار
باری ندانمت که چه خو داری ای پسرتا نیستی مرا و ترا هیچ درد سر