دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتمتربیتی کن به آب لطف خسی را
همه نعیم سمرقند سربهسر دیدمنظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت
به حق آن که مرا هیچ کس به جای تو نیستجفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
سیاهچشما! مهر تو غمگسار منستبه روزگار خزان، روی تو، بهار منست
چه کنم دل؟ که همه درد و غم من ز دلستدل که خواهد ببرد، گو «ببر» از من بحِلست
طرب کنم که مرا جای شادی و طربستمرا بدین طرب، ای سیدی دوسه سببست
باز یارب چونم از هجران دوستباز چون گم گشته ام جویان دوست
مرا گر چو من دوستداری نبایدمرا نیز همچون تویی کم نیاید
همی روی و من از رفتن تو ناخشنودنگر به روی منا تا مرا کنی پدرود
نگار من چو ز من صلح دید و جنگ ندیدحدیث جنگ به یک سو نهاد و صلح گزید
بوسه ای از دوست ببردم به نردنرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد
سر زلف تو نه مشکست و به مشک ناب ماندرخ روشن تو ای دوست به آفتاب ماند
از بس شمار بوسه که دوش آن نگار کردبا روزگار کار من اندر شمار کرد
این منم کز تو مرا حال بدین جای رسیداین تویی کز تو مرا روز چنین باید دید
هندوی بد که ترا باشد و زان تو بودبهتر از ترکی کان تو نباشد، صد بار
شه زاولستان محمود غازیسر گردنکشان هفت کشور
بامدادان پگاه آمد بر بسته کمرغالیه بر سر و رو کرد و برون رفت بدر
بهشت روی منا گر همی روی به سفرمرا ببر به سفر یا دل مرا تو مبر
عشق آتشیست کآب نیابد بر او ظفرای دل چرا نکردی زآتش همی حذر
آزار داری ای یار زیرا که یک زمستانبگذشت و کس نیامدروزی زمانه زین در
تا کی بود این شوخی و تاکی بود این جنگزین شوخی و زین جنگ نگردد دل من تنگ
ندهم دل به دست تو ندهمگربه تو دل دهم ز تو نرهم
ای رفته من از رفتن تو باغم ودردممردم زتو وزین قبل از شادی فردم
خدای داند بهتر که چیست در دل منز بس جفای توای بیوفای عهدشکن