دفتر شعر
۱۳۲ شعر در این دفتر
دیده تحمل نمی کند نظرت راپرده برافگن رخ چو ماه و خورت را
به باغی در بدیدم پار گل رامگر گفتم تویی ای یار گل را
صاحب دیوان نظمم مشرف ملک سخنعقل مستوفی لذتهای روحانی مرا
ای جلوه کرده روی تو خود را در آفتابوی گشته نور روی ترا مظهر آفتاب
بیا بلبل که وقت گفتن تستچو گل دیدی گه آشفتن تست
حسن آن صورت از صفت بدرستکه بمعنی ز جمله خوبترست
برون زین جهان یک جهانی خوشستکه این خار و آن گلستانی خوشست
دنیا که من و ترا مکانستبنگر که چه تیره خاکدانست
آن خداوندی که عالم آن اوستجسم و جان در قبضهٔ فرمان اوست
ای که در صورت خوب تو جمال معنیستقبلهٔ روح از آن روی کنم کان اولیست
اندرین دوران مجو راحت که کس آسوده نیستطبع شادی جوی از غم یکنفس آسوده نیست
که کرد در عسل عشق آن نگار انگشتکه خسته نیستش از نیش هجر یار انگشت
اگر دولت همی خواهی مکن تقصیر در طاعتکسی بخت جوان دارد که گردد پیر در طاعت
درین دور احسان نخواهیم یافتشکر در نمکدان نخواهیم یافت
ایا رونده که عمر تو در تمنا رفتتو هیچ جای نرفتی و پایت از جا رفت
دلم از کار این جهان بگرفتراست خواهی دلم ز جان بگرفت
ترا که از پی دنیا ز دل غم دین رفتز مال چندان ماند و ز عمر چندین رفت
وصف حسنش نمی توانم گفتبا همه کس اگر چه دانم گفت
ای که ز من میکنی سؤال حقیقتمن چو تو آگه نیم ز حال حقیقت
ای مرد فقر، هست ترا خرقهٔ تو تاجسلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج
چون هرچه غیر اوست بدل ترک آن کنیبر فرق جهان تو نهد از حب خویش تاج
چون در جهان ز عشق تو غوغا در اوفتادآتش به رخت آدم و حوا در اوفتاد
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذرد
چه خواهد کرد با شاهان ندانمکه با چون من گدایی عشقت این کرد