دفتر شعر
۱۳۲ شعر در این دفتر
درین جهان که بسی تن پرست را جان مردکسیست زنده که از درد عشق جانان مرد
گر کسی از نعمت این منعمان ادرار خوردهمچو گربه کاسه لیسید و چو سگ مردار خورد
آتش است آب دیدهٔ مظلومچون روان گشت خشک و تر سوزد
دین و دولت قرین یکدگرندهمچنین بود و همچنین باشد
طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشدبرو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد
اگر تو توبه کنی کافری مسلمان شدبتوبه ظلمت تو نور و کفرت ایمان شد
آن یار کز مشاهدهٔ یار باز مانددارد دلی غمی که ز دلدار باز ماند
زنده نبود آن دلی کز عشق جانان باز ماندمرده دان چون دل ز عشق و جسم از جان باز ماند
خسروا خلق در ضمان تواندطالب سایهٔ امان تواند
پیوستگان عشق تو از خود بریدهاندالفت گرفته با تو و از خود رمیدهاند
چو حق خواجه را آن سعادت بدادکه بر اسب دولت سواری کند
غرض از آدم درویشانندور کسی آدمی است ایشانند
اندرین ایام کآسایش نمییابند انامحکم بر ارباب علم اهل جهالت میکنند
هرکه همچون من و تو از عدم آمد بوجودهمه دانند که از بهر سجود آمد و جود
کم خور غم تنی که حیاتش بجان بودچیزی طلب که زندگی جان بآن بود
در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بودکآمدن من بسوی ملک جهان بود
حسن هرجا که در جهان برودعشق در پی چو بیدلان برود
چو دل عاشق روی جانان شوددل از نور او سر به سر جان شود
چو دلبرم سر درج مقال بگشایدز پستهٔ شکرافشان زلال بگشاید
ای مقبل ار سعادت دنیات رو نمایدوآن زشت رو بچشم بد تو نکو نماید
نگارا کار عشق از من نیایدز بلبل جز سخن گفتن نیاید
ای قوم درین عزا بگرییدبر کشتهٔ کربلا بگریید
ای ز لعل لب تو چاشنی قند و شکروی ز نور رخ تو روشنی شمس و قمر
نقاب از رخ خوب آن خوش پسربرانداز و در صورت جان نگر