دفتر شعر
۱۳۲ شعر در این دفتر
ای صبا گر سوی تبریز افتدت روزی گذرسوی درگاهِ شهِ عادل رسان از ما خبر
پستهٔ آن بت شکّر لب شیرین گفتاربسخن بر من شوریده شکر کرد نثار
بعشق ای پسر جان و دل زنده داردل و جان بی عشق ناید بکار
چند گفتم که فراموش کنم صحبت یاریاد او می دهدم رنگ گل و بوی بهار
ای بت سنگ دل و ای صنم سیم عذاربر رخ خوب تو عاشق فلک آینه دار
من بلبلم و رخ تو گلزارتو خفته من از غم تو بیدار
گفتند ماه و خور که چو پیدا شد آن نگارما در حنای عزل گرفتیم دست کار
الا ای صبا ساعتی بار برز بنده سلامی سوی یار بر
عشق تمکین بود بتمکین دردم تمکین مزن بتلوین در
روی در زیر سمش کرد بساطی، چو فگندبار ابریشم خود بر خر چوبین طنبور
ایا قطرهٔ جانت از بحر نورچو عیسی مجرد چو یحیی حصور
ای شده از پی جامه ز لباس دین عورروبه حیلهگری ای سگ پوشیده سمور
ایا نموده ز یاقوت درفشان گوهربنکته لعل تو می بارد از زبان گوهر
دانستم از صفات که ذاتت منزهستاز شرکت مشابه و از شبهت نظیر
به نزد همت من خردی ای بزرگ امیرامیر سختدل سسترای بیتدبیر
ای پسر از مردم زمانه حذر گیربگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر
ای پسر انده دنیا بدل شاد مگیربنده او شو و غم در دل آزاد مگیر
رسید پیک اجل کای بزرگوار بمیرتو پایدار نه ای، ای سر کبار بمیر
ای ز تو هم خرقه هم سجادهٔ تو بی نمازدر حقیقت بر من و تو اسم درویشی مجاز
مرا بلطف خود الهام کرد داور نفسکه دست بر در دل دار و پای بر سر نفس
ای بدنیا مشتغل از کار دین غافل مباشیک نفس از ذکر رب العالمین غافل مباش
نصیحت میکنم بشنو بر آن باشبه دل گر مستمع بودی به جان باش
گر باد خاک کوی تو سوی چمن بردبینند نور باصره در چشم عبهرش
حبذا عرصهٔ ملکی که تویی سلطانشملک گردد چو بهشت ار تو شوی رضوانش