دفتر شعر
۱۳۲ شعر در این دفتر
چو کرد نرگس مستش ز تیر مژگان تیغچو چشمم آب ز خون جگر خورد آن تیغ
الا ای زده چون من از عشق لافمزن در ره عشق لاف از گزاف
ایا ندیده ز قرآن دلت ورای حروفبچشم جان رخ معنی نگر بجای حروف
ای جان تو مسافر مهمان سرای خاکرخت اندرو منه که نه یی تو سزای خاک
دلش شکسته نگردد ازین سخن دانمکه گرچه سخت بود نشکند ز شکر سنگ
ای ز روی تو گرفته چهرهٔ خوبی جمالیافته از صورت تو بدر نیکویی کمال
ای که اندر ملک گفتی می نهم قانون عدلظلم کردی ای اشاراتت همه بیرون عدل
زهی بر جمال تو افشانده جان گلز روی تو بی رونق اندر جهان گل
ایا دلت شده از کار جان به تن مشغولدمی نکرده غم جانت از بدن مشغول
ای بلبل بوستان معقولطوطی شکرفشان معقول
ای خجل از رخ تو ماه تمامآفتابی و سایهٔ تو انام
بجای سخن گر بتو جان فرستمچنان دان که زیره بکرمان فرستم
ای شهنشه چون غلامانت به در باز آمدمعیب مشمر کز درت من بیهنر باز آمدم
عشق و دولت اگر بود با همبه تو نزدیکتر شود راهم
من آن آیینهٔ معنی نمایمکه از مرآت دل زنگی زدایم
ای همه آن تو، حاجت زین و آن تا کی خوهیمبی کسان را کس تویی از ناکسان تا کی خوهیم
ایا نگار صدف سینهٔ گهر دندانعقیق را زده لعل تو سنگ بر دندان
دلا گر دولتی داری طلب کن جای درویشانکه نور دوستی پیداست در سیمای درویشان
نمیدانم که چون باشد به معدن زر فرستادنبه دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
در شب زلف تو قمر دیدنخوش بود خاصه هر سحر دیدن
روی تو عرض داد لشکر حسنکه رخ تست شاه کشور حسن
زهی از نور روی تو چراغ آسمان روشنتو روشن کرده ای او را و او کرده جهان روشن
هان ای رفیق خفته دمی ترک خواب کنبرخیز و عزم آن در میمون جناب کن
وصلست و هجر، آنچه بهست اختیار کندانی که وقت می گذرد عزم کار کن