دفتر شعر
۱۳۲ شعر در این دفتر
ایا سلطان ترا بنده ز سلطان بینیازم کنز خسرو فارغم گردان و از خان بینیازم کن
دلا از آستین عشق دست کار بیرون کنز ملک خویش دشمن را بعون یار بیرون کن
ای جمالت آیتی از صنع رب العالمینباد بر روی تو از ایزد هزاران آفرین
ای ترا در کار دنیا بوده دست افزار دینوی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین
چو بگذشت از غم دنیا بغفلت روزگار تودر آن غفلت ببیکاری بشب شد روزِ کار تو
ایا سلطان لشکرکش به شاهی چون علم سرکشکه هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو
ایا دستور هامان وش که نمرودی شدی سرکشتو فرعونی و چون قارون بمالست افتخار تو
ایا مستوفی کافی که در دیوان سلطانانبحل و عقد در کارست بخت کامکار تو
ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خورکه بی دینی است دین تو و بی شرعی شعار تو
ایا بازاری مسکین نهاده در ترازو دینچو سنگت را سبک کردی گران زآنست بار تو
ایا درویش رعناوش چو مطرب با سماعت خوشبنزد ره روان بازیست رقص خرس وار تو
بسی نماند ز اشعار عاشقانهٔ توکه شاهبیت سخنها شود فسانهٔ تو
ای بوده همتم همه طول بقای توهمت اثر نکرد و بدیدم فنای تو
بسوی حضرت رسول اللهمی روم با دل شفاعت خواه
ای که در حُسنِ عمل ز امسال بودی پار بهمردمِ بیخیر را دستِ عمل بیکار به
ای هشت خُلد را به یکی نان فروختهوز بهر راحت تن خود جان فروخته
منم یارا بدین سان اوفتادهدلم را سوز در جان اوفتاده
زهی رخت بدلم رهنمای اندیشهرونده را سر کوی تو جای اندیشه
عروس چمن راست زیور شکوفهسر شاخ را هست افسر شکوفه
ای ز عکس روی تو چون مه منور آینهآن چنان رو را نشاید جز مه و خور آینه
زهی ز طرهٔ تو آفتاب در سایهبپیش پرتو روی تو ماه و خور سایه
ای دل بنه سر و مکش از کوی یار پایبیرون ز کوی دوست منه زینهار پای
با حسن چو لطف یار کردیای جان بنگر چه کار کردی
ای فرستاده به داعی استریدلدلی دیگر بزیبی و فری