دفتر شعر
۳۱۴ شعر در این دفتر
هم شب مست وار و عاشق واربودم از روی دوست برخوردار
آن ترجمان غیب و نماینده هنرآن کز گمان خلق مر او را بود خبر
آمد فرج ما ز ستم های ستمکارچون بوالفرج رستم آمد سر احرار
چرا باشم از آز خسته جگرکه هستم توانگر بدین شاخ زر
چون چرخ قادر آمد و چون دهر کامگارخسرو علاء دولت سلطان روزگار
ای به قدر از برادران برترمر تو را شد برادر تو پدر
محمد ای به جهان عین فضل و ذات هنرتویی اگر بود از فضل و از هنر پیکر
ای جهان را به راستی داورملک عدل ورز دین پرور
ساقیا چون گشت پیدا نور صبح از کوهساربر صبوحی خیز و بنشین جام محمودی بیار
دولت مسعودی با روزگارچون تن و جان گشت بهم سازگار
ز غزو باز خرامید شاد و برخوردارعلاء دولت مسعود شاه شیر شکار
ای که در پیش تخت هیچ ملکهیچ سرکش چو تو نبست کمر
رسید عید و ز ما ماه روزه کرد گذروداع باید کردش که کرد رای سفر
ای یل هامون نورد ای سرکش جیحون گذاراز تو جیحون گشت هامون روز جنگ و وقت کار
فریاد مرا زین فلک آئینه کردارکائینه بخت من از او دارد زنگار
ناجانور بدیع یکی شخص پر هنرگه خامش است گاهی گویا چو جانور
مهرگان مهربان باز آمد و عصر عصیرکنج باغ و بوستان را کرد غارت ماه تیر
آن لعبت سرو قد مه منظرآن آفت چین و فتنه بربر
شاد باش ای وزیر دولت یاردیر زی ای گزین سپه سالار
شادباش ای سپهر آینه وارکه گشادی چو آینه اسرار
وقت گل سوری خیز ای نگاربر گل سوری می سوری ببار
رأی مجلس کرد رای شهریارپادشاه تاج بخش تاجدار
نه از لب تو برآید همی به طعم شکرنه با رخ تو برآید همی به نور قمر
یک شب از نوبهار وقت سحرباد بر باغ کرد راهگذر