دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
به جمله ما که اسیران قلعه ناییمنشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها
شاعران بینوا خوانند شعرِ با نواوز نوای شعرشان، افزون نمی گردد نوا
آسان گذران کار جهان گذران رازیرا که جهان خواند خردمند جهان را
با تو نکال از هجاست زیراکبه جلوه است آن تن تو و ایضا
خواجه ناصر خدای داند و بسکآروزی تو تا کجاست مرا
نه جای شخودن بماند از دو رخنه جای دریدن بماند از قبا
ای مایه سعادت ای بوسعیدای از سعود گشته مرکب
ای بزرگی که پایه قدرتهمچو خورشید بر فلک سوده ست
خواجه ابوالقاسم ای بزرگ اصیلغم معشوقه هیچ کمتر هست
ای بزرگی که در همه احوالناصر تو خدای بیچونست
دست بر زخم من فلک نگشادتا درین سمج بی درم نه ببافت
مویم آخر جز از سپید نگشتگرچه اول جز از سیاه نرست
ای بزرگی که حسن رای تو راهر زمان بر من اصطناعی نوست
عذر بی منفعت نهادن چیستپیش دانش بر ایستادن چیست
ناگه خروس روزی در باغ جستدر زیر شاخ گل شد و ساکن نشست
آدمی سر به سر همه عیب استپرده عیبهاش برناییست
مرا بس ز دیوان مرا ز خدمتخوشا روز بیکاری و وقت عطلت
گرمابه سه داشتم به لوهوروین نزد همه کسی عیان است
عمر کاک را که خواهد گفتکای عزیز و گزین برادر دوست
ثقت الملک تا به صدر نشستدهر پیشش میان به طوع ببست
مجلس سامی جمالی رابنده مسعود سعد خدمت کرد
ایمنی را و تندرستی راآدمی شکر کرد نتواند
راشد از رشد روزگار نیافترشد از اینگونه بس فراوان کرد
ای بزرگی که باغ رادی راشاخ بأس تو فتح بار آورد