دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
گویند که نیکبخت و بدبختهست از همه چیز در فسانه
رسید نامه فتح و ظفر ز شاهنشاهبه سیف دولت شاه بلند حشمت و جاه
روزن سمج مرا ز گردش گردونرنگ سپیده زنند و گونه دوده
ای کتاب مبارک میمونای دلفروز دلکش دلخواه
ای غرابی غریب نظمی توآن غرابی که اهل دام نه ای
ای فلک ار جای فرشته شدیچند از این عادت اهریمنی
ای به تو برپای شهریاریوی به تو بر جای پادشایی
ای قلم دست خواجه را شاییکه بر آن دست نامدار شوی
این دو شغل برید و عرض به تویافته خرمی و زیبایی
بر آن افراخته کوهم که گوییمرا فرمود گردون دیده بانی
گفتم تو مرا مرثیت کنیخویشان مرا تعزیت کنی
ما به هر مجلسی ز تو زده ایمهمچو بلبل هزاردستانی
ای خروس ایچ ندانم چه کسینه نکو فعلی و نه پاک تنی
ای دلارای روزن زنداندیدگان را نعیم جاویدی
ای بد از نیک فرق کرده بسیقدر دعوی شناخته ز خسی
عین زمانی تو به تدبیر و رایفرخ نام تو چو فر همای
گفتم چو فرو شد آفتاب از کهبنمود شفق چو شعر عنابی
عاقبت یار عاشقان آخراستخوان جوش بوسعید شدی
شها خورشید کیهانی چراغ آل محمودیچو روی خویش مسعودی و چو رای خویش محمودی
مهترا از بزرگی آن کردیکه در آفاق داستان کردی
ای شعر محمد خطیبیچون گل همه حسن و رنگ و طیبی
گرد باد خزان کرد به ما به رحیل آریوز لشکر نوروز برآورد دماری
بوالفرج شرم نامدت که بجهدبه چنین حبس و بندم افکندی
ز اقبال تو شاها گفت خواهمیکی مشروح دستی با دلالت