دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
ملکا بنشین بر تخت به کاممی مشکین خور در زرین جام
ابرم که همی ز دریا بردارموآنگاه همی به دریا بر بارم
ای بزرگی که همتت گویدمن به قدر آسمان دوارم
ای تو بحر و فضایل تو درروای تو چرخ و مکارم تو نجوم
ای بخت بد که هیچ نبودم من از تو شادهر لحظه ای ز زخم تو درد دگر کشم
ای نسیم صبا تحیت منبرسان نزد خواجه ابراهیم
از وفات امیر یعقوبمتازه تر شد وقاحت عالم
این چنین روز مر حریفان راپای باید کشید در دامن
چو من جریده اشعار خویش عرض کنمنخست یابم نام تو بر سر دیوان
به خدمت آمد فرخنده فصل فروردینمهی که تازه ازو گشت عز و دولت و دین
دوشم جمازه به کف آمد کشبا بور خویش گفتم جولان کن
بوستان شد همچو روی دوستانباز روی دوستان چون بوستان
گرچه پیوسته همه از زر و سیمگنجها پر کند این کوه کلان
راز در گرمی سخن زنهارتا نجوشد ز لفظ تو بیرون
ای عجب ناچخ دو مهره اوبوالعجب شد به کینه دشمن
افتخار زمین و فخر و زمنخواجه سید رئیس ابن حسن
ای خواجه بوالفرج نکنی یاد منتا شاد گردد این دل ناشاد من
چون بدیدم به دیده تحقیقکه جهان منزل فناست کنون
ای گشته ملک ساکن ز امر روان توکرده جوان جهان را بخت جوان تو
ملک نو و شاه نو نوروز و بهار نوهر ساعتی از دولت پیدا شده کار نو
در کوه پیش کبکان خواندم ثنای توکبکان شدند بسته به دام بلای تو
ای به تو گشته دل خرم قویسخت قوی پشتی دارم به تو
تبارک الله ازین بخت و زندگانی منکه تا بمیرم زندان بود مرا خانه
ای به فضل و کفایت و دانشدور گردون چو تو نیاورده