دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
عجب از دیو پیکری کاو رادولت آورد نام کرد سروش
نبشتن ز گفتن مهمتر شناسبه گاه نوشتن بجا آر هوش
یک زمان در بهشت بودم دوشنوش کردم ز گفته های تو نوش
چرخ هر لحظه ای دگر گرددزان به ما بر دگر شود رایش
خون همی بارم از دو دیده سردبر وفات محمد خراش
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگشسخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
خسروا بود و هست خواهد بودروزگارت رهی و چرخ مطیع
فلک اندر دمید پنداریباد در آستین ما در تیغ
ای صنم ماهروی در ده روشن رحیقچون لب معشوق لعل چون دل عاشق رقیق
گر کنم جامه ها ز پیری چاکزآن ندارد به جبه پیری باک
از من و تو همی بخواهد ماندبه جهان در دو جای خالی و خشک
معروف تر از من به جهان نیست خردمندپس بسته چراام به چنین جایی مجهول
جای تحسین چو دست مرگ از اینکرد سوی سقر همی تحویل
والا مردست بوالفضایلزیبا مردست بوالفضایل
گردن و گوش غزل و مدح رابی حد پیرایه و زیور زدیم
از بخت همیشه سرنگونمزیرا که چو دیگران نه دونم
چه کین است با من فلک را بدلکه هر روز یک غم کند نیستم
ضعیفم به جان وز ضعیفی چنانمکه از سختی جان کشیدن به جانم
ای جوانی تو را کجا جویمبا که گویم غم تو گر گویم
پیوسته من از سپید موییحجام بروت کنده باشم
از خواجه مظفر کریوهامروز هزار شکر دارم
بتی یافتم دوش گفتم به حرصکه امشب جماعی فراوان کنم
من مایه عدل و مایه جودمسلطان ملک ارسلان مسعودم
چه خدمت کرد شاها بنده توکه با توست این چنین اعزاز و اکرام