دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
عجب آمد مرا ز آدمییکه تو را بیند و نگه نکند
دور وی چنین بود که رعناستطیره شده و روان پر درد
طعمه شیر مغز گاو آمدکه سر گاو جنگ شیر خورد
تاری از موی من سپید نبودچون به زندان فلک مرا بنشاند
تا جهان باشد ملک مسعودی بادکاین جهان گشت از ملک مسعود شاد
ملکا جهان ز عدل تو به نوبهار ماندکف راد تو بدین ابر زمین نگار ماند
ای شاه سال و ماه تو بر تو خجسته باددولت میان به خدمت بخت تو بسته باد
خسروا شبهای عمرت روز بادمهرگان ملک تو نوروز باد
کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیبکدام غم که بدان مر مرا نبود نوید
ای خواجه دل تو شادمان بادجان تو همیشه در امان باد
شعر سید محمد ناصردل من شاد کرد و خرم کرد
ای مظفر فراق یافت ظفربر تن من نکرده هیچ نبرد
بوالفرج ای خواجهٔ آزاد مردهجر وصال تو مرا خیره کرد
خواجه بوسعد عمدة الملکیهمچنین سالها بمانی دیر
ای بسا شب که تا به روز سپیدمتعجب ز من بماند اختر
سرفرازا ز خدمت تا شدم دوربباشد دیدگانم هر زمان تر
اگر بخندد در دست من قدح نه عجبکه بس گریست فراوان به دست من شمشیر
ای نظم تو چو رای بگذشته از اثیردر نظم هست لفظ تو چون لؤلؤ نثیر
در نشیب آمدی مجوی فرازوقت ناز تو نیست تیز متاز
همایون باد این فرخنده طارمبر این فرزانه حر ممیز
تو ای تن برامش میا و مروتو ای سر به شادی مخسب و مخیز
منم امروز بسته در سمجیچشم بر دوخته چو مار گریز
عطای یعقوب از مرگ تو هراسیدمشدی و نبود بیشم ز مرگ هیچ هراس
بر وفات محمد علویخواستم زد به شعر یک دو نفس