دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
ای حصن مرنج وای آنکسکو چون من بر سر تو باشد
مرا منجم هشتاد سال عمر نهادز عمر دوستی امید من بر آن افزود
پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر منشد سودمند مدت و ناسودمند ماند
ای بزرگی که سوی درگه توره بزرگان به دیدگان سپرند
ای بزرگی که رای صایب توکارهای عمل به سامان کرد
نرسد دست من به چرخ بلندورنه بگشادمیش بند از بند
لعبتانی که زی تو می آیندکهربا چشم و زمردین یابند
آن شب که دگر روز مرا عزم سفر بودناگاه ز اطراف نسیم سحر آمد
چون به بنفشه ستان کز شب دیجور زادتازه سمن ها شکفت ار نفس بامداد
خواجه عمید صاحب دیوان مولتانفرزانه ایست کافی و آزاده ایست راد
چرخ چندیمان به خاک اندر کشیدچند ناکامی به روی ما رسید
ای خداوند رای سامی تومملکت را همی بیاراید
هر زمانی تنم چو زیر شودبر سر خلق در نفیر شود
ای مظفر تو در خور صدریصدر دیوان به تو مزین باد
ای روی نکو سلامتت بادمن در غم تو تو با دلی شاد
آگاه نیست آدمی از گشت روزگارشادان همی نشیند و غافل همی رود
ای خداوند رحمت ایزدبر تن و دولت جوان تو باد
چنان بگریم بر تو که هیچ کس نگریستکه هیچ وقت به فضل تو هیچ کس ناید
اگر اسیر کسی ام که میر خوبان شدنه من نخست کسی ام کاسیر خوبان شد
اشعبی را اجل به دوزخ بردزندگانی مردمان مزه داد
مالک آن سنگروت را بر بودآتش اندر تنش زد و شاید
گه گهی اندر سخن دروغ ببایدزانکه به شیرین دروغ دل بگشاید
بونصر حسن جوان بمیردوز عمر ملالتان نگیرد
گر بماندی چنانکه اول بودآنچه بر تن ز دیدگان بارید