دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکلهاخیال آن لب میگون چه خون افتاده در دلها
ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ماسایهٔ سرو قدت دور مباد از سر ما
نقاب سنبل تر برشکن تجلّی رابسوز زآتش عارض حجاب تقوی را
مران به عنف خدا را ز آستانه مرامکش به تیغ جدایی به هر بهانه مرا
ای کعبهٔ جان خاک سر کوی تو ما رامحراب دل اندر خم ابروی تو ما را
ای به سر کوی تو مسکن و مأوی مراخاک درت خوشتر از جنت اعلی مرا
مهوَّسان ز پی خاطر مهوِّس مابه ذکر دوست مزیّن کنید مجلس ما
ای غافل از بلای دل مبتلای ماجز مبتلا کسی نرسد در بلای ما
ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما رامحراب دعا قبله ابروی تو ما را
ای غمزه تیز کرده به قصد هلاک مابر باد داده آتش عشق تو خاک ما
روی تو چشم خیره کند آفتاب راموی تو خون کند جگر مشک ناب را
نهان که میکند این درد آشکارهٔ ماکه راست چاره که از دست رفت چارهٔ ما
نَسیِم الوَرد یَذکُرنِی حَبِیب ِو یُحَیینی بصَوتِ العَندَلیبِ
ای ز خطت غالیه پر مشک نابآینه دار رخ تو آفتاب
پوشد ز زشک یلمق تو اطلس آفتابپیش رخ تو ذره بود واپس آفتاب
ای جمال تو مرا شمع شب افروز امشبشمع گو مشعله داری ز تو آموز امشب
چو فیض ابر به نم لاله را کلاه بشستبنفشه تازه شد و طرّه دوتاه بشست
خوشتر ز آستان تو ما را مقام نیستکوی تو کم ز روضهٔ دارالسلام نیست
حقّا که به حسن تو ملک نیستگفتم به یقین و هیچ شک نیست
حسنت که آفتاب تجلی از او گرفتیک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت
هر جفایی که ممکن است ازوستمن تحمل کنم ولی نه نکوست
سنبل تر دمیده بر گل دوستبوی گل میدمد ز سنبل دوست
دلم فریفتهٔ آن شمایل عربیستکه شکل و شیوه او را هزار بوالعجبیست
مرا درد تو دایم هم نشین استغمت پیوسته با جانم قرین است